تا كنى تو غير را حبر و سنى * خويش را بدخو و خالى مىكنى
متّصل چون شد دلت با آن عدن * هين بگو ، مهراس از خالى شدن
امر قل زنى آمدش كاى راستين ! * كم نخواهد شد ، بگو ، درياست اين
انصِتوا يعنى كه آبت را بِه لاغ * هين تلف كم كن كه لبخشكست باغ
اين سخن پايان ندارد اى پدر ! * اين سخن را ترك كن ، پايان نگر
غيرتم نايد كه پيشت بيستند * بر تو مىخندند ، عاشق نيستند
عاشقانت در پس پرده [ ىْ ] كرم * بهر تو نعرهزنان بين دمبهدم
عاشق آن عاشقان غيب باش * عاشقان پنج روزه كم تراش
كه بخوردندت ز خدعه [ ىْ ] جذبه [ اى ] * سالها زيشان نديدى حبّه [ اى ]
چند هنگامه نهى بر راه عام ؟ * كام جستى ، بر نيامد هيچ كام
وقت صحّت جمله يارند و حريف * وقت درد و غم بجز حق كو اليف ؟
وقت درد چشم و دندان هيچكس * دست تو گيرد بجز فريادرس ؟
پس همان درد و مرض را ياد دار * چون اياز از پوستين كن اعتبار
پوستين آن حالت درد تو است * كه گرفتهست آن اياز آن را به دست
فى ذكر الموت و عود الرّوح إلى موطنه
اى به زربفت و كمر آموخته ! * آخرستت جامهء نادوخته
رو به خاك آريم كز وى رستهايم * دل چرا در بىوفايان بستهايم ؟
جَدّ و خويشان قديمى چار طبع * ما به خويش عاريت بستيم طمع
سالها هم صحبتى و همدمى * با عناصر داشت جسم آدمى
روح او خود از نفوس و از عقول * روح اصول خويش را كرده نكول
از عقول وز نفوس پرصفا * نامه مىآيد به جان كاى بىوفا !
ياركان پنج روزه يافتى * رو ز ياران كهن برتافتى
كودكان گرچه كه در بازى خوشند * شب كسانشان سوى خانه مىكشند