عاجزم من از منىّ خويشتن * چه نشستى پُرمنى تو پيش من ؟
بىمن و مائى همىجويم به جان * تا شوم من گوى آن خوشصولجان
هر كه بىمن شد ، همه منها ازوست * دوست جمله شد ، چو خود را نيست دوست
رزق از وى جو ، مجو از زيد و عمرو * مستى از وى جو ، مجو از بنگ و خمر
منعمى زو خواه ، نى از گنج و مال * نصرت از وى جوى ، نى از عم و خال
عاقبت زينها بخواهى ماندن * هين كه را خواهى دران دم خواندن ؟
اين دم او را خوان و باقى را بمان * تا تو باشى وارث ملك جهان
چون يَفِرّ المَرْء آيد مِنْ أَخيه * يَهربُ المولودُ يوماً مِن أَبيه
زان شود هر دوست آن ساعت عدو * كه بت تو بود و خاج و شغل او
روى از نقّاش رومى تافتى * چون ز نقشى انس دل مىيافتى
اين دم ار يارانت با تو ضد شوند * وز تو برگردند و در خصمى روند
هين بگو كه روز من فيروز شد * آنچه فردا خواست شد ، امروز شد
ضدّ من گشتند اهلِ اين سرا * تا قيامت عين شد پيشين مرا
پيش از آنكه روزگار خود برم * عمر با ايشان به پايان آورم
كاله [ ىِ ] معيوب بخريده بدم * شكر كز عيبش به گه واقف شدم
پيش از آن كز دست سرمايه شدى * عاقبت معيوب بيرون آمدى
مال رفته ، عمر رفته ، اى نسيب * مال و جان داده پى كاله [ ىْ ] معيب
رخت دادم ، زرّ قلبى بستدم * شاد شادان سوى خانه مىشدم
شكر كاين زر قلب پيدا شد كنون * پيش از آنكه عمر بگذشتى فزون
قلب ماندى تا ابد در گردنم * حيف بودى عمر ضايع كردنم
چون بهگهتر قلبى او وانمود * پاى خود زو واكشم من زود زود
يار تو چون دشمنى پيدا كند * گر ز حقد و رشك او بيرون زند
تو از آن اعراض او افغان مكن * خويشتن را ابله و نادان مكن
بلكه شكر حق كن و نان بخش كُن * كه نگشتى در جوال او كهن