مشترى كو سود دارد خود يكيست * ليك ايشان را درو ريب و شكيست
مشترىّ ماست اللّه اشترى * از غم هر مشترى هين برتر آ
مشتريّى جو كه جويان تو است * عالِم آغاز و پايان تو است
هين مكن هر مشترى را تو به دست * عشقبازى با دو معشوقه بدست !
زو نيابى سود و مايه ، گر خرد * نبْودش خود قيمت عقل و خرد
نيست او را خود بهاى نيم نعل * تو برو عرضه كنى ياقوت و لعل
حرص كورت كرد و محرومت كند * ديو همچون خويش مرجومت كند
مشترى را صابران دريافتند * چون سوى هر مشترى نشتافتند
فى الاحتراز عن شياطين الإنس
حق ذات پاك اللّه الصّمد * كه بود بِه مار بد از يار بد
مار بد جانى ستاند از سليم * يار بد آرد سوى نار مقيم
از قرين بىقول و گفت و گوى او * خو بدُزدد دل نهان از خوى او
چونكه او افكند بر تو سايه را * دزدد آن بىمايه از تو مايه را
عقل تو گر اژدهائى گشت مست * يار بد او را زمرّد دان كه هست
ديدهء عقلت به دو بيرون جهد * طعن اوت اندر كف طاعون نهد
هر زمان خواند تو را تا خرگهى * كو دراندازد تو را اندر چهى
كه فلانجا حوض آبست و عيون * تا دراندازد به حَوضت سرنگون
آدمى را با همه وحى و نظر * اندر افكند آن لعين بردش ز سر
بىگناهى ، بىگزند سابقى * كه رسيد او را ز آدم ناحقى
غرق گشته عقلهاى چون جبال * در بحارِ وهم و گردابِ خيال
صد هزاران كشتى با هول و سهم * تخته تخته گشته در درياى وهم
زين خيال رهزن راه يقين * گشت هفتاد و دو ملّت اهل دين
چون تو را وهم تو دارد خيرهسر * از چه گردى گرد اوهام دگر ؟