جان هر درّى ، دل هر دانهاى * مىرود در جو چو داروخانهاى
زو يتيمان زمين را پرورش * بستگان خشك را از وى روش
چون نماند مايهاش ، تيره شود * همچو ما اندر زمين خيره شود
نالَه از باطن برآرد كاى خدا ! * آنچه دادى دادم و ماندم جدا
ريختم سرمايَه بر پاك و پليد * اى شه سرمايه ده ! هل من مزيد ؟
ابر را گويد : ببَر جاى خوشش * هم تو خورشيدا ! به بالا بركشش
راههاى مختلف مىراندش * تا رساند سوى بحر بىحدش
خود غرض زين آب ، جان اولياست * كو غسول تيرگيهاى شماست
چون شود تيره ز غدر اهل فرش * باز گردد سوى پاكىبخش عرش
باز آرد زان طرف دامنكشان * از طهارات محيط او درسشان
از تيمّم وارهاند جمله را * وز تحرّى طالبان قبله را
ز اختلاط خلق يابد اعتلال * آن سفر جويد كارِحْنا يا بلال !
اى بلال خوشنواى خوشصهيل * ميذنه بر رَوْ ، بزن طبل رحيل
جان سفر رفت و بدن اندر قيام * وقت رجعت زين سبب گويد سلام
اين هنرها آب را هم شاهدست * كاندرونش پر ز نور ايزدست
فى انّ الفعل و القول شاهدان على الضّمير و الباطن
فعل و قول آمد گواهان ضمير * زين دو بر باطن تو استدلال گير
چو ندارد سَير سرّت در درون * بنگر اندر بول رنجور از برون
فعل و قول آن بول رنجوران بود * كه طبيب جسم را برهان بود
وان طبيب روح در جانش رود * وز ره جان اندر ايمانش رود
حاجتش نايد به فعل و قول خوب * احذَروهُم ، هُم جَواسيسُ القُلوب
اين گواه فعل و قول از وى مجو * كو به دريا نيست و اصل همچو جو
ليك نور عارفى كز حد گذشت * نور او پر شد بيابانها و دشت