تا بجنباند به هنجار و به فن * تا بدانم من كه پنهان بود من
يا كلام بندهاى كان جزو اوست * در رود در گوش او كو وحى جوست
جنبشى بايست اندر اجتهاد * تا كه دوغ آن روغن از دل باز داد
روغن اندر دوغ باشد چون عدم * دوغ در هستى برآورده علم
آنكه هستت مىنمايد ، هست پوست * وانكه فانى مىنمايد ، اصل اوست
دوغ روغن ناگرفتست و كهن * تا بنگزينى ، تبه خرجش مكُن
هين بگردانش به دانش دست دست * تا نمايد آنچه پنهان كرده است
زانكه اين فانى دليل باقى است * لابه [ ىِ ] مستان دليل ساقى است
فى انّ الغرض من وجودنا العبادة لتكون شهادة منّا على الوفاء بالميثاق
ما درين دهليز قاضىّ قضا * بهر دعوىّ الستيم و بلى
كه بلا گفتيم آن را ز امتحان * فعل و قول ما شهودست و بيان
از چه در دهليز قاضى تن زديم * نى كه ما بهر گواهى آمديم
چند در دهليز قاضى اى گواه ! * حبس باشى ؟ ده شهادت از پگاه
زان بخواندندت بدينجا تا كه تو * آن گواهى بدهى و نارى عتو
از لجاج خويشتن بنشستهاى * اندرين تنگى لب و كفبستهاى
يك زمان كارست ، بگذار و بتاز * كار كوته را مكن بر خود دراز
خواه در صد سال و خواهى يكزمان * اين امانت واگذار و وارهان
فى انّ الخيرات الظّاهرة منبئة عن صدق الاعتقاد
اين نماز و روزه و حجّ و جهاد * چون گواهى دادنست از اعتقاد
اين زكات و هديه و ترك حسد * هم گواهى دادنست از سرّ خود
روزه گويد كرد تقوى از حلال * در حرامش دان كه نبود اتّصال
وان زكاتش گفت كو از مال خويش * مىدهد ، پس چون بدزدد ز اهل كيش ؟