تخطي إلى المحتوى الرئيسي

سراج السالكين منتخب مثنوى معنوى ( فارسى ) — صفحة 225

مساهمون:

ص٢٢٥
پس درين تركيب حيوان لطيف * آفريد و كرد با دانش اليف
نام كالانعام كرد آن قوم را * زانكه نسبت كو به يقظه نوم را ؟
روح حيوانى ندارد غير نوم * حسّهاى منعكس دارند قوم
يقظه آمد ، نوم حيوانى نماند * انعكاس حسّ خود از لوح خواند
لاجرم اسفل بود از سافلين * ترك او كن لا احِبُّ الآفلين
زانكه استعداد تبديل و نبرد * بودش و از پستى آن را فوت كرد
باز حيوان را چو استعداد نيست * عذر او اندر بهيمى روشنيست
زو چو استعداد شد ، كان رهبرست * هر غذائى كو خورد مغز خرست
گر بلادُر خورد او ، افيون شود * سكته و بىعقليش افزون شود
ماند يك قسم دگر اندر جهاد * نيم حيوان ، نيم حىّ بارشاد
روز و شب در جنگ و اندر كشمكش * كرده چاليش آخرش با اوّلش
همچو مجنونند و چون ناقه‌ش يقين * مىكشد آن پيش و اين واپس ببين
ميل مجنون پيش آن ليلى روان * ميل ناقه از پى كرّه دوان
يكدم ار مجنون ز خود غافل بدى * ناقه گرديدى و واپس آمدى
عشق و سودا چونكه پر بودش بدن * مىنبودش چاره از بى خود شدن
ليك ناقه بس مراقب بود و چست * چون بديدى او مهار خويش سست
فهم كردى زو كه غافل گشت و دنگ * رو سپس كردى به كرّه بىدرنگ
چون به خود باز آمدى ، ديدى ز جا * كو سپس رفته‌ست بس فرسنگها
در سه روزه ره بدين احوالها * ماند مجنون در تردّد سالها
گفت : اى ! ناقه ! چو هر دو عاشقيم * ما دو ضد ، پس همره نالايقيم
نيستت بر وفق من مهر و مهار * كرد بايد از تو صحبت اختيار
اين دو همره يكدگر را راهزن * گمره آن جان كو فرونايد ز تن
جان ز هجر عرش اندر فاقه‌اى * تن ز عشق خاربن چون ناقه‌اى
جان گشايد سوى بالا بالها * درزده تن در زمين چنگالها