خود بدانى پيش من چون آمدى * كه تو بىمن ، نقش گرمابه بدى
نقش اگر خود نقش سلطان يا غنيست * صورتش از جان خود بىچاشنيست
زينت او از براى ديگران * باز كرده بيهده چشم و دهان
اى تو در پيكار خود را باخته * ديگران را تو ز خود نشناخته
تو به هر صورت كه آيى بيستى * كه منم آن ، و اللَّه آن تو نيستى
يكزمان تنها بمانى تو ز خلق * در غم و انديشه مانى تا به حلق
اين تو كى باشى ؟ كه تو آن اوحدى * كه خوش و زيبا و سرمست خودى
مرغ خويشى ، صيد خويشى ، دام خويش * صدر خويشى ، فرش خويشى ، بام خويش
جوهر آن باشد كه قايم با خودست * آن عرض باشد كه فرع او شدهست
گر تو آدمزاده [ اى ] ، چون او نشين * جمله ذرّيّات را در خود ببين
چيست اندر خم كه اندر نهر نيست ؟ * چيست اندر خانه كاندر شهر نيست ؟
اين جهان خمّست و دل چون جوى آب * اين جهان حجرهست و دل شهر عجاب
خيز بلقيسا ! كه بازاريست تيز * زين خسيسان كسادافكن گريز
خيز بلقيسا ! كنون با اختيار * پيش از آنكه مرگ آرد گيرودار
زين خران تا چند باشى نعل دزد ؟ * گر همىدزدى ، بيا و لعل دزد
خواهرانت يافته ملك خلود * تو گرفته ملكت كور و كبود
اى خنك آن را كزين ملكت بجست ! * كه اجل اين ملك را ويرانگرست
خيز بلقيسا ! بيا بارى ببين * ملكت شاهان و سلطانان دين
شِسته در باطن ميان بوستان * ظاهر آحادى ميان دوستان
بوستان با او روان هرجا رود * ليك آن از خلق پنهان مىشود
ميوهها لابهكنان كز من بچر * آب حيوان آمده كز من بخور
طوف مىكن بر فلك بىپرّوبال * همچو خورشيد و چو بدر و چون هلال
چون روان باشى روان و پاى نى * مىخورى صد لوت و لقمهخاى نى
نهنگ غم زند بر كشتىات * نى پديد آيد ز مردم زشتىات