تخطي إلى المحتوى الرئيسي

سراج السالكين منتخب مثنوى معنوى ( فارسى ) — صفحة 223

مساهمون:

ص٢٢٣
هم تو شاه و هم تو لشكر ، هم تو تخت * هم تو نيكوبخت باشى ، هم تو بخت
چون تو باشى تخت خود اى معنوى ! * پس تو كه تختى ، ز خود كى گم شوى ؟
تو ز خود كى گم شوى اى خوش‌خصال ؟ * چونكه عين تو تو راشد ملك و مال
چون سليمان شو كه تا ديوان تو * سنگ بُرّند از پى ايوان تو
چون سليمان باش ، بىوسواس و ريو * تا تو را فرمان برد جنّى و ديو
خاتم تو ، اين دلست و هوش دار * تا نگردد ديو را خاتم شكار
پس سليمانى كند بر تو مدام * ديو با خاتم حذر كُن ، و السّلام
آن سليمانى دلا ! منسوخ نيست * در سر و سرّت سليمانى كنيست
ديو هم وقتى سليمانى كند * ليك هر جولاهه اطلس كى تند ؟
دست جنباند چو دست او وليك * در ميان هر دوشان فرقيست نيك
اى بسا مسجد برآورده كرام * ليك نبود مسجد اقصاش نام
آن بناى انبيا بىحرص بود * زان چنان پيوسته رونقها نمود
كعبه را گر هر دمى عزّى فزود * آن ز اخلاصات ابراهيم بود
فضل آن خانه ز خاك و سنگ نيست * ليك در بنّاش حرص و جنگ نيست
نى كتبشان مثل كتب ديگران * نى مساجدشان ، نه كسب و خانمان
نى ادبشان ، نى غضبشان ، نى نكال * نى نعاس و نى قياس و نى مقال
هر يكيشان را ، يكى فرّى دگر * مرغ جانشان طاير از پرّى دگر
دل همىلرزد ز ذكر حالشان * قبله [ ىِ ] افعال ما افعالشان
مرغشان را بيضه‌ها زرّين بُدَه‌ست * نيم‌شب جانشان سحرگه‌بين شده‌ست
سايه [ ىِ ] خود را ز خود دانسته‌اند * چابك و چست و كش و برجسته‌اند
هاون گردون اگر صد بارشان * خرد كوبد اندرين گِلزارشان
اصل اين تركيب را چون ديده‌اند * از فروغ وهم كم ترسيده‌اند