از پى آن گفت حق خود را بصير * كه بود ديد ويَت هر دم نذير
از پى آن گفت حق خود را عليم * تا نينديشى فسادى تو ز بيم
عاشقان از درد زان ناليدهاند * كه نظر ناجايگه ماليدهاند
بىشبان دانستهاند آن ظبى را * رايگان دانستهاند آن سبى را
تا ز غمزه تير آمد بر جگر * كه منم حارس ، گزافه كم نگر
كَىْ كم از برّه ، كم از بزغالهام * كه نباشد حارس از دنبالهام ؟
حارسى دارم كه ملكش مىسزد * داند او بادى كه آن بر من وزد
سرد بود آن باد يا گرم آن عليم * نيست غافل ، نيست غايب ، اى سقيم !
تمثيل
شهوت دنيا مثال گلخنست * كه ازو حمّام تقوى روشنست
ليك قسم متّقى زين تون صفاست * زانكه در گرمابه است و در تقاست
اغنيا مانندهء سرگينكشان * بهر آتش كردن گرمابهبان
اندر ايشان حرص بنهاده خدا * تا بود گرمابه گرم و بانوا
ترك اين تون گوى و در گرمابه ران * ترك تون را عين آن گرمابه دان
هر كه در تونست او چون خادمست * مر ورا كو صابرست و حازمست
هر كه در حمام شد ، سيماى او * هست پيدا بر رخ زيباى او
تونيان را نيز سيما آشكار * از لباس و از دخان و از غبار
ور نبينى روى ، بويش را بگير * بو عصا آمد براى هر ضرير
ور ندارى بو ، در آرش در سخن * از حديث نو بدان راز كهن
پس بگويد تونيى صاحب ذهب * بيست سَلّه چرك بردم تا به شب
حرص تو چون آتشست اندر جهان * باز كرده هر زبانه صد دهان
پيش عقل اين زر چو سرگين ناخوشست * گرچه چون سرگين فروغ آتشست
آنكه گويد : مال گِرْد آوردهام * چيست ؟ يعنى چرك چندين بردهام