تخطي إلى المحتوى الرئيسي

سراج السالكين منتخب مثنوى معنوى ( فارسى ) — صفحة 219

مساهمون:

ص٢١٩
هر ندائى كان تو را بالا كشد * آن ندا مىدان كه از بالا رسد
هر ندائى كه تو را حرص آورد * بانگ گرگى دان كه آن مردم دَرَد
اى خدا ! اين سنگ دل را موم كن * ناله‌اش را تو خوش و مرحوم كُن

تفسير آيهء « وَ أَجْلِبْ عَلَيْهِمْ بِخَيْلِكَ وَ رَجِلِكَ »

تو چو عزم دين كنى با اجتهاد * ديو بانگت برزند اندر نهاد
كه مرو زان سو ، بينديش اى غوى ! * كه اسير رنج و درويشى شوى
بينوا گردى ز ياران و بَرى * خوار گردى و پشيمانى خورى
تو ز بيم بانگ آن ديو لعين * واگريزى در ضلالت از يقين
كه هلا فردا و پس فردا مراست * راه دين پويم كه مهلت پيش ماست
مرگ بينى باز كو از چپ و راست * مىكشد همسايه را تا بانگ خاست
باز عزم دين كنى از بيم جان * مرد سازى خويشتن را يك زمان
پس سلح بربندى از علم و حكم * كه من از خوفى نيارم پاى كم
باز بانگى برزند بر تو ز مكر * كه بترس و بازگرد از تيغ فقر
باز بگريزى ز راه روشنى * آن سلاح و علم و فن را بفكنى
سالها او را به بانگى بنده [ اى ] * در چنين ظلمت نمد افكنده [ اى ]
هيبت بانگ شياطين خلق را * بند كرده‌ست و گرفته حلق را
تا چنان نوميد شد جانشان ز نور * كه روان كافران ز اهل قبور
اين شكوه بانگ آن ملعون بود * هيبت بانگ خدائى چون بود ؟
بانگ ديوان گلّه‌بان اشقياست * بانگ سلطان پاسبان اولياست
تا نياميزد بدين دو بانگ دور * قطره [ اى ] از بحر خوش با بحر شور

فى المراقبة

از پى آن گفت حق خود را سميع * تا ببندى لب ز گفتار شنيع