تخطي إلى المحتوى الرئيسي

سراج السالكين منتخب مثنوى معنوى ( فارسى ) — صفحة 217

مساهمون:

ص٢١٧
شد سرم كاليوه ، عقل از سر بجست * خاصه اين سر را كه مغزش كمترست
عفو كن اى خوب روىِ خوب كار ! * آنچه گفتم از جنون ، اندر گذار
گفت : اگر من گفتمى رمزى از آن * زهرهء تو آب گشتى آن زمان
گر تو را من گفتمى اوصاف مار * ترس از جانت برآوردى دمار
مصطفى فرمود : گر گويم به راست * شرح آن دشمن كه در جان شماست
زهره‌هاى پردلان هم بر درد * نى رود ره ، نى غم كارى خورد
نى دلش را تاب ماند در نياز * نى تنش را قوت روزه و نماز
همچو موشى پيش گربه لا شود * همچو برّه پيش گرگ از جا رود
اندرونى حيله ماند ، نى روش * پس كنم ناگفته‌شان من پرورش
همچو بو بكر ربابى تن زنم * دست چون داود بر آهن زنم
تا محال از دست من حالى شود * مرغ پر بركنده را بالى شود
چون يَد اللّه فوق أيديهم بود * دست ما را دست خود فرمود احد
پس مرا دست دراز آمد يقين * بر گذشته ز آسمان هفتمين
دست من بنمود بر گردون هنر * مقريا ! بر خوان كه انْشَقَّ القَمَر
اين صفت هم بهر ضعف عقلهاست * با ضعيفان شرح قدرت كى رواست ؟
خود بدانى چون برآرى سر ز خواب * ختم شد ، و اللَّهُ اعْلَم بِالصَّواب
مر تو را نه قوّت خوردن بدى * نى ره و پرواى قى كردن بدى
مىشنيدم فحش و خر مىراندم * رَبِّ يَسّر زير لب مىخواندم
از سبب گفتن مرا دستور نى * ترك تو گفتن مرا مقدور نى
هر زمان مىگفتم از درد درون * اهدِ قومى انَّهم لا يَعلَمون
سجده‌ها مىكرد آن رسته ز رنج * كاى سعادت ! وى مرا اقبال و گنج !
از خدا يا بى جزاها ، اى شريف ! * قوّت شكرت ندارد اين ضعيف
شكر ، حق گويد تو را ، اى پيشوا ! * آن لب و چانه ندارم و آن نوا
دشمنىّ عاقلان اين‌سان بود * زهر ايشان ابتهاج جان بود
سراج السالكين منتخب مثنوى معنوى ( فارسى ) — صفحة 217 | جويا جهانبخش / الفيض الكاشاني