سيب چندان مرد را در خورد داد * كز دهانش باز بيرون مىفتاد
بانگ مىزد كاى امير ! آخر چرا * قصد من كردى ؟ چه كردم من تو را ؟
گر تو را ز اصلست بر خونم ستيز * تيغ زن يكباره خونم را بريز
شوم ساعت كه شدم بر تو پديد ! * اى خنك او را كه روى تو نديد !
بىجنايت ، بىگنه ، بىبيشوكم * ملحدان جائز ندارند اين ستم
مىجهد خون از دهانم بىسخن * اى خدا ! آخر مكافاتش تو كن
هر زمان مىگفت آن نفرين نو * اوش مىزد كه درين صحرا به دو
زخم دبّوس و سوارى همچو باد * مىدويد و باز در رو مىفتاد
ممتلى و خوابناك و سست بُد * پاى و رويش را هزاران زخم شد
تا شبانگه مىكشيد و مىگشاد * تا ز صفرا قى شدن بر وى فتاد
زو برآمد خوردهها زشت و نكو * مار با آن خورده بيرون جست ازو
چون بديد از خود برون آن مار را * سجده آورد آن نكوكردار را
سهم آن مار سياه زشت زفت * چون بديد آن دردها از وى برفت
گفت : خود تو جبرئيل رحمتى * يا خدايى كه ولىّ نعمتى
اى مبارك ساعتى كه ديدىام ! * مرده بودم ، جان نو بخشيدىام
تو مرا جويان مثال مادران * من گريزان از تو مانند خران
خر گريزد از خداوند از خرى * صاحبش در پى ز نيكوگوهرى
نز پى سود و زيان مىجويدش * بلكه تا گرگى ندرّد يا ددش
اى خنك آن را كه بيند روى تو * يا درافتد ناگهان در كوى تو
اى روان پاك بستوده تو را * چند گفتم ژاژ و بيهوده تو را ؟
اى خداوند شهنشاه و امير * من نگفتم ، جهل من گفت ، آن مگير
شمه [ اى ] زين حال اگر دانستمى * گفتن بيهوده نتوانستمى
بس ثنايت گفتمى اى خوشخصال ! * گر مرا يك رمز مىگفتى ز حال
ليك خامش كرده مىآشوفتى * خامشانه بر سرم مىكوفتى