رحم بر عيسى كن و بر خر مكن * طبع را بر عقل خود سرور مكن
طبع را هل تا بگريد زارزار * تو از آن بستان و وام جان گذار
سالها خربنده بودى ، بس بود * زانكه خربنده ز خر واپس بود
هم مزاج خر شدهست اين عقل پست * فكرش اينكه چون علف آيد به دست
آن خر عيسى مزاج دل گرفت * در مقام عاقلان منزل گرفت
زانكه غالب عقل بود و خر نحيف * از سوار زفت گردد خر ضعيف
در ضعيفى عقل تو اى خربها ! * اين خر پژمرده گشتهست اژدها
گز ز عيسى گشته [ اى ] رنجور دل * هم ازو صحّت رسد ، او را مهل
چونى اى عيسى عيسى دم ! ز رنج ؟ * كه نباشد در جهان ، بىمار ، گنج
چونى اى عيسى ! ز ديدار جهود ؟ * چونى اى يوسف ! ز مكّار حسود ؟
چونى از صفراييان بىهنر ؟ * چه هنر زايد ز صفرا ؟ دردسر
تو همان كن كه كند خورشيد شرق * ما نفاق و حيله و دزدى و زرق
تو عسل ، ما سركه در دنيا و دين * دفع اين صفرا بود اسكنجبين
سركه افزوديم ما قوم زحير * تو عسل بفزا ، كرم را وامگير
اى ز تو مر آسمانها را صفا * اى جفاى تو نكوتر از وفا
زانكه از عاقل جفائى گر رود * از وفاى جاهلان بهتر بود
گفت پيغمبر : عداوت از خرد * بهتر از مهرى كه از جاهل رود
حكاية
عاقلى بر اسب مىآمد سوار * در دهان خفته [ اى ] مىرفت مار
آن سوار آن را بديد و مىشتافت * تا رماند مار را ، فرصت نيافت
چونكه از عقلش فراوان بُد مدد * چند دبّوسى قوى بر خفته زد
برد او را زخم آن دبّوس سخت * زو گريزان تا به زير يك درخت
سيب پوسيده بسى بُد ريخته * گفت : ازين خور ، اى به درد آويخته !