تخطي إلى المحتوى الرئيسي

سراج السالكين منتخب مثنوى معنوى ( فارسى ) — صفحة 213

مساهمون:

ص٢١٣
در دل موسى سخنها ريختند * ديدن و گفتن به هم آميختند
چند بى خود گشت و چند آمد به خود * چند پرّيد از ازل سوى ابد
بعد ازين گر شرح گويم ابلهيست * زانكه شرح اين وراى آگهيست
ور بگويم عقلها را بركند * ور نويسم ، بس قلمها بشكند
چونكه موسى اين عتاب از حق شنيد * در بيابان از پى چوپان دويد
بر نشان پاى آن سرگشته راند * گرد از پرّه [ ىْ ] بيابان برفشاند
گام پاى مردم شوريده خود * هم ز گام ديگران پيدا بود
يك قدم چون رخ ز بالا تا نشيب * يك قدم چون فيل رفته بر اريب
گاه چون موجى برافرازان علم * گاه چون ماهى روانه بر شكم
گاه بر خاكى نوشته حال خود * همچو رمّالى كه رملى برزند
عاقبت دريافت او را و بديد * گفت : مژده ده كه دستورى رسيد
هيچ آدابى و ترتيبى مجو * هرچه مىخواهد دل تنگت بگو
كفر تو دينست و دينت نور جان * ايمنى وز تو جهانى در امان
اى معاف يَفعَل اللَّه ما يَشا * بىمحابا رَو ، زبان را برگشا
گفت : اى موسى ! از آن بگذشته‌ام * من كنون در خون دل آغشته‌ام
من ز سدره [ ىْ ] منتها بشكفته‌ام * صد هزاران‌ساله ز آن سو رفته‌ام
تازيانه برزدى ، اسبم بگشت * گنبدى كرد و ز گردون برگذشت
محرم ناسوت ما لاهوت باد ! * آفرين بر دست و بر بازوت باد !
حال من اكنون برون از گفتنست * آنچه مىگويم ، نه احوال منست
نقش مىبينى كه در آيينه‌ايست * نقش تست آن نقش ، آن آيينه نيست
دم كه مرد نائى اندر ناى كرد * در خور نايست ، نه در خورد مرد
هان و هان گر حمد گويى ور سپاس * همچو نافرجام آن چوپان‌شناس
حمد تو نسبت بدان گر بهتر است * ليك آن نسبت به حق هم ابتر است
چند گوئى چون غطا برداشتند * كه نبوده‌ست آنچه مىپنداشتند