تخطي إلى المحتوى الرئيسي

سراج السالكين منتخب مثنوى معنوى ( فارسى ) — صفحة 212

مساهمون:

ص٢١٢
گفت : اى موسى ! دهانم دوختى * وز پشيمانى تو جانم سوختى
جامه را بدريد و آهى كرد تفت * سر نهاد اندر بيابان و برفت
وحى آمد سوى موسى از خدا * بنده [ ىِ ] ما را ز ما كردى جدا
تو براى وصل كردن آمدى * يا براى فصل كردن آمدى ؟
تا توانى پا منه اندر فراق * أبغَضُ الأشياءِ عِندى الطَّلاق
هر كسى را سيرتى بنهاده‌ايم * هر يكى را اصطلاحى داده‌ايم
در حق او مدح و در حقّ تو ذم * در حق او شهد و در حقّ تو سم
ما برى از پاك و ناپاك همه * از گرانْ جانى و چالاك همه
من نكردم امر تا سودى كنم * بلكه تا بر بندگان جودى كنم
هندوان را اصطلاح هند مدح * سنديان را اصطلاح سند مدح
من نگردم پاك از تسبيحشان * پاك هم ايشان شوند و درفشان
ما برون را ننگريم و قال را * ما درون را بنگريم و حال را
ناظر قلبيم كو خاشع بود * گرچه گفت لفظ ناخاضع رود
زانكه دل جوهر بود ، گفتن عرض * پس طفيل آمد عرض ، جوهر غرض
چند ازين الفاظ و اضمار و مجاز * سوز خواهم ، سوز ، با آن سوز ساز
آتشى از عشق در جان برفروز * سربه‌سر فكر و عبارت را بسوز
موسيا ! آداب‌ْدانان ديگرند * سوخته جان و روانان ديگرند
عاشقان را هر نفس سوزيدنيست * بر ده ويران خراج و عشر نيست
گر خطا گويد ، ورا خاطى مگو * گر بود پرخون شهيد او را مشو
در درون كعبه رسم قبله نيست * چه غم ار غوّاص را پاچيله نيست
تو ز سرمستان قلاووزى مجو * جامه‌چاكان را چه فرمائى رفو ؟
ملّت عشق از همه دينها جداست * عاشقان را مذهب و ملّت خداست
لعل را گر مُهر نبود ، باك نيست * عشق در درياى غم غمناك نيست
بعد از آن در سِرِّ موسى حق نهفت * رازهائى گفت كان نايد به گفت