باز اخوان را از آن زهراب بود * كان در ايشان زهر كينه مىفزود
باز از وى مر زليخا را شكر * مىكشيد از عشق افيونى دگر
غير آنچه بود مر يعقوب را * بود از يوسف غذا آن خوب را
گونه گونه كوزه و شربت يكى * تا نماند در مى غيبت شكى
باده از غيبست و كوزه زين جهان * كوزه پيدا ، باده در وى بس نهان
بس نهان از ديده [ ىِ ] نامحرمان * ليك بر محرم هويدا و عيان
يا الهى ! سُكّرَت أَبصارُنا * فاعفُ عنّا أَثقلَت اوزارنا
يا خفيّا قد مَلَأتَ الخافِقَيْن * قد عَلَوْتَ فوقَ نورِ المشرقَيْن
انت سرٌّ كاشِف اسرارَنا * انت فجرٌ مُفجِرٌ انهارَنا
يا خفىَّ الذّاتِ محسُوسَ العَطا * انت كالماءِ و نَحنُ كالرَّحا
انت كالرّيح و نحن كالغبار * يختفى الرّيح و غبْراه جهار
تو چو جانى ، ما مثال دست و پا * قبض و بَسْطِ دست از جان شد روا
تو چو عقلى ، ما مثال اين زبان * اين زبان از عقل دارد اين بيان
تو مثال شادى و ما خندهايم * كز نتيجهء شادى فَرخُندهايم
جنبش ما هر دمى خود اشهدست * كه گواه ذو الجلال سَرمَدَست
گردش سنگ آسيا در اضطراب * أشهد آمد بر وُجود جوى آب
اى برون از وهم و قال و قيل من * خاك بر فرق من و تمثيل من !
بنده نشكيبد ز تصوير خوشت * هر دمت گويد كه جانم مفرشت
حكاية
ديد موسى يك شبانى را به راه * كو همىگفت : اى خداوند ! اى إله !
تو كجائى تا شوم من چاكرت ؟ * چارُقت دوزم ، كنم شانه سرت
جامهات دوزم ، شپشهايت كشم * شير پيشت آورم ، اى محتشم !
دستكت بوسم ، بمالم پايكت * وقت خواب آيد ، بروبم جايكت