رازها گويد بجدّ و اجتهاد * مىنمايد زنده او را آن جماد
حىّ و قايم داند او آن خاك را * چشم و گوشى داند او خاشاك را
پيش او هر ذرّهء آن خاك گور * گوش دارد ، هوش دارد ، وقت شور
مستمع داند بجدّ آن خاك را * خوش نگر اين عشق ساحرناك را !
آنچنان بر خاك گور تازه او * دمبهدم خوش مىنهد با اشك رو
كه به وقت زندگى هرگز چنان * روى ننهادهست بر پور چو جان
از عزا چون چند روزى بگذرد * آتش آن عشق او ساكن شود
عشق بر مرده نباشد پايدار * عشق را بر حىّ جانافزاى دار
بعد از آن ، زان گور خود خواب آيدش * از جمادى هم جمادى زايدش
زانكه عشق افسون خود بِرْبود و رفت * ماند خاكستر بر آتش رفت تفت
آنچه بيند آن جوان در آينه * پير اندر خشت بيند آن همه
پير عشق تست نى ريش سفيد * دستگير صد هزاران نااميد
عشق صورتها بسازد در فراق * تا مصوّر سر كند وقت تلاق
كه منم آن اصل اصل هوش و مست * بر صورها عكس حس ما بُدَهست
پردهها را اين زمان برداشتيم * حسن را بىواسطه افراشتيم
زانكه بس با عكس من دربافتى * قوّت تجريد ذاتم يافتى
چون ازين سو جذبه [ ىِ ] من شد روان * او كشش را مىنبيند در ميان
مغفرت مىجويد از جرم و خطا * از پس آن پرده از لطف خدا
چون ز سنگى چشمهاى جارى شود * سنگ اندر چشمه متوارى شود
تمثيل
هست هر جسمى چو كاسه كوزه [ اى ] * اندرو هم قوت و هم دلسوزه [ اى ]
كاسه پيدا اندرو پنهان رغد * طاعمش داند كزان مى مىخورد
صورت يوسف چو جامى بود خوب * زان پدر مىخورد صد باده [ ىْ ] طروب