دزد را تو دست ببريدن پَسَند * از بُريدن عاجزى ، دستش ببند
گر نبندى دست او دست تو بست * گر تو پايش نشكنى ، پايت شكست
اى خنك آنكس كه ذات خود شناخت * اندر امْنِ سرمدى قَصْرى بساخت !
كودكى گريد پى جوز و مويز * پيش عاقل باشد آن بس سهل چيز
پيش دل جوز و مويز آمد جسد * طفل كى در دانش مردان رسد ؟
هر كه محجوبست ، او خود كودكست * مرد آن باشد كه بيرون از شكست
گر به ريش و خايه مردستى كسى * هر بُزى را ريش و مو باشد بسى
هين روش بگزين و تركِ ريش گير * ترك اين ما و منِ تشويش گير
تا شوى چون بوى گل با عاشقان * پيشوا و رهنماى گلستان
چيست بوى گل ؟ دم عقل و خرد * خوش قلاووز ره باغ ابَد
عقل كان باشد ز دَوران زحَل * پيش عقل ما بود آن بىمحل
از عطارد وز زحل دانا شد او * ما ز داد كردگار لطف خُو
علّم الإنسان خَم طغراى ما * علم عند اللَّه مَقصَدهاى ما
تَربيهء آن آفتاب روشنيم * ربّى الأعلى ازآنرو مىزنيم
از فدائى مردمان را چاره نيست * هر يكى از ما فداى سيرتيست
اى خنك آنكه فدا كردهست تن * بهر آن كارزَد فداى او شدن !
عاشق و معشوق و عشقش بردوام * در دو عالم بهرهمند و نيكنام
فى سلطنة الوهم على الإنسان و سلطنة العشق على الوهم
دوستى وهم صد يوسف تَنَدْ * اسحَر از هاروت و ماروتست خود
صورتى پيدا كند بر ياد او * جذب صورت آردت در گفتگو
راز گويى پيش صورت صد هزار * آنچنانكه يار گويد پيش يار
نى بدانجا صورتى ، نى هيكلى * زاده از وى صد الست و صد بلى
آنچنانكه مادر دل بردهاى * پيش گور بچّهء نَوْ مُردَهاى