دانه [ اى ] مر مرغ را هرگز خورد ؟ * كاهدان مر اسب را هرگز چرد ؟
بندگى كن تا شوى عاشق لَعَلّ * بندگى كسبست ، آيد در عمل
بنده آزادى طمع دارد ز جد * عاشق آزادى نخواهد تا ابد
بنده دايم خلعت و ادرار جوست * خلعت عاشق همه ديدار اوست
مىنگنجد عشق در گفت و شنيد * عشق دريائيست قعرش ناپديد
قطرههاى بحر را نتوان شمرد * هفت دريا پيش آن بحرست خرد
تا تو باشى در حجاب بو البشر * سرسرى در عاشقان كمتر نگر
زيركان كه مويها بشكافتند * علم هيئت را به جان دريافتند
علم نير نجات و سحر و فلسفه * گرچه بشناسند حقَّ المعرفه
ليك كوشيدند تا امكان خود * برگذشتند از همه اقران خود
عشق غيرت كرد و زيشان دركشيد * شد چنين خورشيد زيشان ناپديد
نور چشمى كو به روز استاره ديد * آفتابى چون ازو رو دركشيد ؟
زين گذر كن ، پند من بپذير هين * عارفان را تو به چشم عشق بين
وقت نازك باشد و جان در رصد * با تو نتوان گفت آنگه عذر خود
فهم كن ، موقوف آن گفتن مباش * سينههاى عاشقان را كم خراش
نى گمانى بردهاى تو زين نشاط * حزم را مگذار و مىكن احتياط
واجبست و جايزست و مستحيل * اين وسط را گير در حزم اى دخيل !
فى انّ العشق يهدى إلى العشق و انّ النّفس عدوّة للعقل
عاشقان را باده خونِ دل بود * چشمشان بر راه و بر مَنْزِل بود
در چنين راه بيابان مخوف * اين قلاووز خرد باشد خسوف
خاك در چشم قلاووزان زنى * كاروان را هالك و گُمرَه كُنى
نان جَوْ حقا كه حيفست و فسوس * نفس را در پيش نه نان سپوس
دشمن راه خدا را خوار دار * دزد را منبر منه ، بر دار دار