هين كه امروز اوّل سه روزه است * روز فيروزست ، نى فيروزه است
هر دلى كاندر غم شه مىبود * دمبهدم او را سرِ مَه مى بود
ذرّه [ اى ] از عقل و هوش ار با منست * اين چه سودا و پريشان گفتنست ؟
چونكه مغز من ز عقل و هش تهيست * پس گناه من درين تخليط چيست ؟
نى گناه او راست كه عقلم ببرد * عقل جمله عاقلان پيشش بمرد
بادهء او در خور هر هوش نيست * حلقه [ ىِ ] او سخره [ ىِ ] هر گوش نيست
بار ديگر آمدم ديوانهوار * رورو اى جان ! زود زنجيرى بيار
غير آن زنجير زلف دلبرم * گر دو صد زنجير آرى ، بر دَرَم
فى ثناءِ العشق و إسراعه بأهله إلى المطلوب
شرح عشق ار من بگويم بردوام * صد قيامت بگذرد وان ناتمام
زانكه تاريخ قيامت را حدست * حد كجا آنجا كه وصف ايزدست ؟
عشق را پانصد پرست و هر پرى * از فراز عرش تا تحت الثّرى
زاهد با ترس مىتازد به پا * عاشقان پرّانتر از برق هوا
كى رسند اين خايفان در گرد عشق ؟ * كآسمان را فرش سازد درد عشق
جز مگر آيد عنايتهاى ضو * كز جهان و اين روش آزاد شو
سير عارف هر دمى تا تخت شاه * سير زاهد هر مهى يك روزه راه
گرچه زاهد روز او باشد شگرف * كى بود يك روز او خمسين الف ؟
قدر هر روزى ز عمرِ مردِ كار * باشد از سال جهان پنجه هزار
عقلها زين سر بود بيرون در * زهره [ ىِ ] وهم ار بدرّد گو بدَر
ترس موئى نيست اندر پيش عشق * جمله قربانند اندر كيشِ عشق
عشق وصف ايزدست امّا كه خوف * وصف بندهء مبتلاى فرج و جوف
چون يُحِبُّون را بخواندى در نُبى * با يُحِبُّهُم قرين در مطلبى
پس محبّت وصف حق دان ، عشق نيز * خوف نبود وصف يزدان اى عزيز !