جرعه خاكآميز چون مجنون كند * مر تو را تا صاف او خود چون كند ؟
جرعه [ اى ] بر ماه و خورشيد و حَمَل * جرعه [ اى ] بر عرش و كرسى و زُحَل
جرعه گوييش اى عجب ! يا كيميا * كه ز آسيبش بود چندين بها ؟
جد طلب آسيب او اى ذوفنون ! * لا يَمسُّ ذاك إلّا المطهرون
هر كسى پيش كلوخى جامه چاك * كان كلوخ از حسن آمد جرعهناك
جرعهاى بر زرّ و بر لعل و دُرَر * جرعهاى بر خمر و بر نُقل و ثَمَر
جرعهاى بر روى خوبان لطاف * تا چگونه باشد آن راواق صاف
چون همىمالى زبان را اندرين * چون شوى چون بينى آن را بى ز طين ؟
چونكه وقت مرگ آن جرعه [ ى ] صفا * زين كلوخ تن به مُردن شد جدا
آنچه مىماند ، كنى دفنش تو زود * اينچنين زشتى بدان چون گشته بود ؟
جان چو بىآن جيفه بنمايد جمال * من نتانم گفت لطف آن وصال
مَه چو بىاين ابَر بنمايد ضيا * شرح نتوان كرد زان كار و كيا
حبّذا آن مطبخ پرنوش و قند * كه سلاطين كاسه ليسان ويند !
حبّذا آن خرمن صحراى دين * كه بود هر خرمن او را خوشهچين !
حبّذا درياى عُمرِ بىغمى * كه بود زو هفت دريا شبنمى !
جرعه [ اى ] چون ريخت ساقى الست * بر سر اين شورهخاك زيردست
ور نبود اين گفتنى نك تن زدم * گر روا بُد ناله كردم از عدم
فى غلواء المحبّة و العشق
يك دهان خواهم به پهناى فلك * تا بگويم وصف آن رشك ملك
ور دهان يابم چنين و صد چنين * تنگ آيد در فغان اين حنين
اينقدر هم گر نگويم اى سند ! * شيشهء دل از ضعيفى بشكند
شيشه [ ىِ ] دل را چو نازك ديدهام * بهر تسكين بس قبا بدريدهام
من سر هر ماه سه روز اى صنم ! * بىگمان بايد كه ديوانه شوم