چيست معراج فلك ؟ اين نيستى * عاشقان را مذهب و دين نيستى
پنج وقت آمد نماز رهنمون * عاشقان را فى صلاةٍ دائمون
نه به پنج آرام گيرد آن خمار * كه دران سرهاست ، نى پانصد هزار
نيست زُر غبّاً وظيفه [ ى ] عاشقان * سخت مستسقيست جانِ صادقان
نيست زُر غبّاً وظيفهء ماهيان * زانكه بىدريا ندارند انسِ جان
آب اين دريا كه هايل بقعهايست * با خمار ماهيان خود جرعهايست
يكدم هجران بَرِ عاشق چو سال * وصل سالى متّصل ، پيشش خيال
در دل معشوق جمله عاشقست * در دل عذرا هميشه وامقست
در دل عاشق بجز معشوق نيست * در ميانشان فارق و فاروق نيست
بر يكى اشتر بود اين دو درا * پس چه زُر غبّا بگنجيد اين دو را ؟
هيچكس با خويش زُر غبّا نمود ؟ * هيچكس با خود به نوبت يار بود ؟
آنيكيّى نى كه عقلش فهم كرد * فهم اين موقوف شد بر مَرگ مَرد
ور به عقل ادراك اين ممكن بدى * قهر نفس از بهر چه واجب شدى ؟
با چنان رحمت كه دارد شاه هُش * بىضرورت چون بگويد نفس كُش ؟
فى انّه لا بد لمن لا بصيرة له من متابعة بصير يسكن إلى قوله
جز به تدبير يكى شيخ خبير * چون روى چون نبودت قلبى بصير ؟
واىِ آن مرغى كه ناروييده پر * برپرد بر اوج و افتد در خطر
عقل باشد مرد را بالوپرى * چون نباشد عقل ، عقل رهبرى
يا مظفَّر ، يا مظفّرجوى باش * يا نظروَر ، يا نظروَرجوى باش
بى ز مفتاح خرد اين قرع باب * از هوا باشد ، نه از روى صواب
عالمى در دام مىبين از هوا * وز جراحتهاى همرنگ دوا
مصحفى بر كف چو زين العابدين * خنجر پرزهر اندر آستين
گويدت خندان كه اى مولاى من ! * در دل او بابلى پرسحر و فن