غُرّهاى كن شيروار اى شير حق ! * تا رود آن غُرّه بر هفتم طبق
چه خبر جان ملول سير را ؟ * كى شناسد موش غُرّهء شير را ؟
بر نويس احوال خود با آب زر * بهر هر دريادلى عالىگُهر
آب نيلَست اين حديث جانفزا * ياربش در چشم قبطى خون نما
حكاية
با مريدان آن فقير محتشم * بايزيد آمد كه نك يزدان منم
گفت مستانه عيان آن ذو فنون : * لا إله إلّا انَاها فاعبدون
چون گذشت آن حال ، گفتندش صباح * تو چنين گفتى و نبْود اين صلاح
گفت : اين بار ار كنم اين مشغله * تيغها در من زنيد آن دم هَلَه
حق منزّه از تن و من با تنم * چون چنين گويم ، ببايد كشتنم
چون وصيّت كرد آن آزادمرد * هر مريدى كاردى آماده كرد
مست گشت او باز از آن سغراق زفت * آن وصيّتهاش از خاطر برفت
عشق آمد ، عقل او آواره شد * صبح آمد ، شمع او بيچاره شد
عقل چون شحنهست ، چون سلطان رسيد * شحنهء بيچاره در كُنجى خزيد
عقل سايهء حق بود ، حق آفتاب * سايه را با آفتاب او چه تاب ؟
چون پرى غالب شود بر آدمى * گم شود از مرد وصف مَردُمى
هرچه گويد آن پرى گفته بود * زان سرى يا زين سرى گفته بود
چون پرى را اين دم و قانون بود * كِردِگار آن پرى خود چون بود ؟
اوى او رفته ، پرى خود او شده * تُرك بىالهام تازىگو شده
چون به خود آيد ، نداند يك لغت * چون پرى را هست اين ذات و صفت
پس خداوند پرى و آدمى * از پرى كى باشدش آخر كمى ؟
بادهء مى را بود اين شرّ و شور * نور حق را نيست آن فرهنگ و زور
كه تو را از تو بكل خالى كند * تو شوى پست ، او سخن عالى كند ؟