تخطي إلى المحتوى الرئيسي

سراج السالكين منتخب مثنوى معنوى ( فارسى ) — صفحة 188

مساهمون:

ص١٨٨
آن‌چنان كز عطسه و از خامياز * اين دهان گردد به ناخواه تو باز
پيش‌ْبينىّ خِرَد تا گور بود * وانِ صاحب‌ْدِل به نفخ صور بود
اين خرد از گور و خاكى نگذرد * وين قدم عرصهء عجايب نسپرد
زين قدم وين عقل رَوْ بيزار شو * چشم غيبى جو و برخوردار شو
همچو موسى نور كى يابد ز جيب * سخره [ ىِ ] استاد و شاگرد كتيب ؟
زين نظر وين عقل نايد جز دوار * پس نظر بگذار و بگزين انتظار
از سخن‌گوئى مجوئيد ارتفاع * منتظر را به ز گفتن استماع
منصب تعليم نوعى شهوتست * هر خيال شهوتى در ره بُتست
عقل جزوى همچو برقست و درخش * در درخشى كى توان شد سوى وخش ؟
نيست نور برق بهر رهبرى * بلكه امرست ابر را كه مىگرى
برق عقل ما براى گريه است * تا بگريد نيستى در شوق هست
پس برو خاموش باش از انقياد * زير ظلِّ امرِ شيخ و اوستاد
ورنه گرچه مستعدّ و قابلى * مسخ گردى تو ز لاف كاملى
هم ز استعداد و امانى اگر * سركشى ز استادِ راز باخبر
صبر كن در موزه‌دوزى تو هنوز * ور بوى بىصبر ، گردى پاره‌دوز
كهنه‌دوزان گر بُديشان صبر و حلم * جمله نَوْدوزان شدندى هم به علم
پس بكوشى و به آخر از كلال * هم تو گوئى خويش كه العَقلُ عِقال
همچنان كان مرد مُفلِس روز مرگ * عقل را مىديد پس بىبال و برگ
بىغرض مىكرد آن دم اعتراف * كز ذكاوت رانديم اسب از گزاف
از غرورى سر كشيديم از رجال * آشنا كرديم در بحر خيال
آشنا هيچست اندر بحر روح * نيست اينجا چاره جز كشتىّ نوح
اين‌چنين فرمود آن شاه رُسل * كه منم كشتى درين درياى كل
يا كسى كو در بصيرتهاى من * شد خليفه [ ىْ ] راستى بر جاى من
همچو كنعان سوى هر كوهى مرو * از نُبى لا عاصِمَ اليَومَ شنو