رونق و طاق و طرنب سحرشان * گرچه خلقان را كشد گردنكشان
سحرهاى ساحران و آن جمله را * مرگ چوبى دان كه آن شد اژدها
جادويها را همه يك لقمه كرد * يك جهان پرشب بد آن را صبح خورد
هر كسى را دعوى حسن و نمك * سنگ مرگ آمد نمكها را محك
نور محشر چشمشان بينا كند * چشم بندىّ تو را رسوا كند
صد هزاران خوى بد آموخته * ديدههاى عقل دل بردوخته
كمترين خوشان به زشتى آن حسد * آن حسد كه گردن ابليس زد
هر كه را ديد او كمال از چپ و راست * از حسد قولنجش آمد درد خاست
زانكه هر بدبخت خرمنْسوخته * مىنخواهد شمع كس افروخته
هين كمالى دست آور تا تو هم * از كمال ديگران نفتى به غم
از خدا مىخواه دفع اين حسد * تا خدايت وارهاند از حسد
او تو را مشغوليى بخشد درون * تا نپردازى از آن سوى برون
جرعهء مَى را خدا آن مىدهد * كه به دو مست از دو عالم مىرهد
كرد مجنون را ز عشق پوستى * كو ندانستى عدو از دوستى
صد هزاران اينچنين مىدارد او * كه بر ادراكات تو بگمارد او
هست مىهاى شقاوت نفس را * كه ز ره بيرون برد آن نحس را
هست مىهاى سعادت عقل را * كه بيابد منزل بىنَقْل را
خيمه [ ىِ ] گردون ز سر مستىّ خويش * بركند ، ز آنسو بگيرد راه پيش
هين بهر مستى ، دلا ! غرّه مشو * هست عيسى مستِ حق ، خَر مست جو
مىشناسا ! هين بچش با احتياط * تا ميى يا بى منزّه ز اختلاط
هر دو مستى مىدهندت ليك اين * مستىات آرد كشان تا ربّ دين
تا رهى از فكر و وسواس و حِيَل * بىعقال اين عقل در رقص الجمل
سخت مىآيد فراق اين مَمَرّ * پس فراق آن مَقَر دان سختتر
چون فراق نقش سخت آيد تو را * تا چه سخت آيد ز نقّاشش جدا