آن زمان كاين دست و پايت بر درد * پرّوبالت بالت هست تا جان برپرد
آن زمان كاين جان حيوانى نماند * جان باقى بايدت بر جا نشاند
فى التّبصير بعيوب النّفس
هر كسى گر عيب خود ديدى ز پيش * كى بدى فارغ وى از اصلاح خويش ؟
غافلند اين خلق از خود ، اى پدر ! * لاجرم گويند عيب همدگر
من نبينم روى خود را اى شمن ! * من ببينم روى تو ، تو روى من
آن كسى كه او ببيند روى خويش * نور او از نور خلقانست بيش
گر بميرد ديد او باقى بُوَد * زانكه ديدش ديد خلّاقى بُوَد
نور حسّى نبود آن نورى كه او * روى خود محسوس بيند پيش رو
فى انّ للأولياء اطّلاعا على البواطن
شاه آن دان كو ز شاهى فارغست * بىمه و خورشيد نورش بازغست
مخزن آن دارد كه مخزن ذات اوست * هستى آن دارد كه با هستى عدوست
خواجه [ ىِ ] لقمان به ظاهر خواجهوش * در حقيقت بنده ، لقمان خواجهاش
در جهان بازگونه اين بسيست * در نظرشان گوهرى كم از خسيست
مر بيابان را مفازه نام شد * نام و رنگى عقلشان را دام شد
يك گُره را خود معرّف جامه است * در قبا گويند كو از عامه است
يك گُره را ظاهرش سالوس و زهد * نور بايد تا بود جاسوس زهد
نور بايد پاك از تقليد و عَوْل * تا شناسد مرد را بىفعل و قول
دررود در قلب او از راه عقل * نقد او بيند ، نباشد بند نقل
بندگان خاص علّامُ الغيوب * در جهان جان جواسيس القلوب
در درون دل درآيد چون خيال * پيش او مكشوف باشد سرّ حال
در تن گنجشك چبْود برگ و ساز * كه بود پوشيده آن بر عقلِ باز ؟