تخطي إلى المحتوى الرئيسي

سراج السالكين منتخب مثنوى معنوى ( فارسى ) — صفحة 190

مساهمون:

ص١٩٠
شهپرى بگرفته شرق و غرب را * از مهابت گشت بيهُش مصطفى
چون ز بيم و ترس بىهوشش بديد * جبرئيل آمد ، در آغوشش كشيد
اندر احمد آن حسى كو غارب ست * خفته اين دم زير خاك يثرب ست
وان عظيم الخلق او كان صفدر ست * بىتغيّر مقعد صِدْق اندر ست
جاى تغييرات اوصاف تنست * روح باقى آفتاب روشنست
نه ز تغييرى كه لا شرقِيَّةٌ * نه و لا غربيّة از امر كُن
آفتاب از ذرّه كى مدهوش شد ؟ * شمع از پروانه كى بىهوش شد ؟
ميم احمد را تغيّر بد بدان * آن تغير آنِ تن باشد بدان
همچو رنجورى و همچون خواب و درد * جان ازين اوصاف باشد پاك و فرد
خود نتانم ، ور بگويم وصف جان * زلزله افتد درين كون و مكان
روبهش گر يك‌دمى آشُفته بود * شير جان مانا كه آن دم خفته بود
احمد ار بگشايد آن پَرّ جليل * تا ابد بىهوش ماند جبرئيل
چون گذشت احمد ز سدره مرصدش * وز مقام جبرئيل و از حدش
گفت او را : هين بپر اندر پىام * گفت : رَوْرَوْ من حريف تو نىام
باز گفت او را : بيا اى پرده سوز ! * من بر اوج خود نرفتستم هنوز
گفت : بيرون زين حد اى خوش فرّ من ! * گر زنم پرّى ، بسوزد پرّ من
حيرت اندر حيرت آمد اين قصص * بيهُشىّ خاصگان اندر اخص
بيهُشىها جمله اينجا بازى است * چند جان دارى ؟ كه جان‌پردازى است

فى انّ عالم الأمر و ما فوقه منزّه عن الجهات

بىجهت دان عالم امر اى صنم ! * بىجهت‌تر باشد امر لاجرم
بىجهت بد عقل و علام البيان * عقل‌تر از عقل ، جان‌تر هم ز جان
بىتعلّق نيست مخلوقى به دو * آن تعلّق هست بىچون ، اى عمو !
در لحد كاين چشم را خاك آكند * هستت آنچه گور را روشن كند
سراج السالكين منتخب مثنوى معنوى ( فارسى ) — صفحة 190 | جويا جهانبخش / الفيض الكاشاني