تخطي إلى المحتوى الرئيسي

سراج السالكين منتخب مثنوى معنوى ( فارسى ) — صفحة 187

مساهمون:

ص١٨٧
با پدر از تو جفائى مىرود * آن پدر در چشم تو سگ مىشود
آن پدر سگ نيست ، تأثير جفاست * كه چنان زحمت پدر را سگ‌نماست
كلّ عالم صورت عقل كلست * كوست باباى هر آنچه اهل قلست
چون كسى با عقل كُل كفران فزود * صورت كل پيش او هم سگ نمود
صلح كن با اين پدر ، عاقى بهل * تا كه فرش زر نمايد آب‌وگِل
پس قيامت ، نقد حال تو بود * پيش تو چرخ و زمين مُبدَل شود
من كه صلحم دايما با اين پدر * اين جهان چون جنّتستم در نظر
هر زمان نوصورتى و نوجمال * تا ز نو ديدن فروميرد ملال
من همىبينم جهان را پرنعيم * آبها از چشمه‌ها جوشان مقيم
بانگ آبش مىرسد در گوش من * مست مىگردد ضمير و هوش من
شاخها رقصان شده چون تايبان * برگها كف‌ْزن مثال مطربان
از هزاران مىنگويم من يكى * زانكه آكنده‌ست هر گوش از شكى
پيش وهم اين گفت مژده دادنست * عقل گويد : مژده چه ؟ نقد منست
زانكه عاشق در دم نقدست مست * لاجرم از كفر و ايمان برترست
كفر و ايمان هر دو خود دربان اوست * كوست مغز و كفر و دين او را دو پوست
كفر قشر خشك رو برتافته * باز ايمان قشر لذّت يافته
قشرهاى خشك را جا آتشست * قشر پيوسته به مغز جان خوشست
مغز خود از مرتبه [ ىْ ] خود برترست * برترست از خوش كه لذّت‌گسترست
در خور فهم عوام اين گفته شد * از سخن باقىِّ آن بنهفته شد
زرّ عقلت ريزه است اى متّهم ! * بر قراضه مُهرِ سكّه چون نهم ؟
عقل تو قسمت شده بر صد مهمّ * بر هزاران آرزو و طَمّ و رمّ
جمع كن خود را ، جماعت رحمتست * تا توانم با تو گفتن آنچه هست
زانكه گفتن از براى باوريست * جان شرك از باورىّ حق بريست
اين همىدانم ولى مستى تن * مىگشايد بىمراد من دهن