تخطي إلى المحتوى الرئيسي

سراج السالكين منتخب مثنوى معنوى ( فارسى ) — صفحة 184

مساهمون:

ص١٨٤
باز اين دَر را رها كردى ز حرص * گِرد هر دكّان همىگردى چو خرس
بر در اين منعمان چرب ديگ * مىدوى بهر تريد مردريگ
چربش آنجا دان كه جان فربه شود * كار نااميد آنجا به شود
اى مغفّل رشته‌اى بر پاى * تا ز خود هم گم نگردى اى لوند !
ناسپاسى و فراموشىّ تو * ياد ناورد آن عسل‌نوشىّ تو
لاجرم آن راه بر تو بسته شد * چون دل اهل دل از تو خسته شد
زودشان درياب و استغفار كن * همچو ابرى گريه‌هاى زار كُن
هم بران در گرد ، كم از سگ مباش * با سگ كهف ار شُدَستى خواجه تاش
بر همان در همچو حلقه بسته باش * پاسبان و چاپك و برجسته باش
صورت نقض وفاى ما مباش * بىوفائى را مكن بيهوده فاش
مر سگان را چون وفا آمد شعار * رو سگان را ننگ و بدنامى ميار

فى ذمّ أبناء الدّنيا و نصح المستعدّين للاهتداء

اين جهان و اهل او بىحاصلند * هر دو اندر بىوفائى يكدلند
زادهء دنيا چو دنيا بىوفاست * گرچه رو آرد به تو ، آن رو قفاست
اهل آن عالم چو آن عالم ز بر * تا ابد در عهد و پيمان مستمر
خود دو پيغمبر به هم كى ضد شدند ؟ * معجزات از همدگر كى بستدند ؟
كى شود پژمرده ميوهء آن جهان ؟ * شادى عقلى نگردد اندهان
نفس بدعهدست ، ز آن رو كشتنيست * او دنى و قبله‌گاه او دَنيست
نفسها را لايقست اين انجمن * مرده را درخور بود گور و كفن
نفس اگرچه زيركست و خُرده‌دان * قبله‌اش دنياست ، او را مرده دان
آب وحى حق بدين مرده رسيد * شد ز خاك مرده‌اى زنده پديد
بانگ و صيتى جو كه آن خامل نشد * تاب خورشيدى كه آن آفل نشد
آن هنرهاى دقيق و قال و قيل * قوم فرعونند ، اجل چون آب نيل