فى الحثّ على الذّلّة و الافتقار
نردبان خلق اين ما و مَنى ست * عاقبت زين نردبان افتاد نيست
هر كه بالاتر رود ابلهترست * گردن او خُردتر خواهد شكست
ظِلِّ ذَلّت نَفسُهُ خوش مضجعىست * مستعِدّانِ صفا را مهجعيست
گر ازين سايه روى سوى منى * زود طاغى گردى و ره گم كنى
پس برو خاموش باش از انقياد * زير ظلِّ امرِ شيخ و اوستاد
فى انّ الإنسان لو عرف جهل نفسه و عماها و ساير عيوبها دلّه ذلك على المعرفة
صد هزاران ظلمتست از خشم تو * بر عباد اللّه اندر چشم تو
خشم بفشان ، چشم بگشا ، شاد شو * عبرت از ياران بگير استاد شو
كوه در سوراخ سوزن كى رود ؟ * جز مگر كان كوه برگ كه شود
كوه را كَهْ كن به استغفار خوش * جام مغفوران بگير و خوش بكش
يا تو پندارى كه تو نان مىخورى ؟ * زهر مار و كاهش جان مىخورى
نان كجا اصلاح آن جانى كند * كو دل از فرمان جانْ دِهْ بركند ؟
يا تو پندارى كه حرف مثنوى * چون بخوانى رايگانش بشنوى ؟
يا كلام حكمت و سرّ نهان * اندر آيد زغبه در گوش و دهان ؟
اندر آيد ليك چون افسانها * پوست بنمايد نه مغز و دانها
در سرو رو دركشيده چادرى * رو نهان كرده ز چشمت دلبرى
شاهنامه يا كليله پيش تو * همچنان باشد كه قرآن از عتو
فرق آنگه باشد از حق و مجاز * كه كند كحل عنايت چشم باز
ورنه پشك و مشك پيش اخشمى * هر دو يكسانست ، چون نبود شمى
خويشتن مشغول كردن از ملال * باشدش قصد از كلام ذو الجلال
كآتش وسواس را و غصّه را * زان سخن بنشاند و سازد دوا