بهر اين مقدار آتش شاندن * آب پاك و بول يكسان شد به فن
ليك گر واقف شوى زين آب پاك * كه كلام ايزدست و روحناك
نيست گردد وسوسهء كُلّى ز جان * دل بيابد ره به سوى گلستان
زانكه در باغى و در جوئى پرد * هر كه از سِرِّ صحف بوئى برد
يا تو پندارى كه روى اوليا * آنچنانكه هست ، مىبينيم ما ؟
در تعجب مانده پيغمبر از آن * چون نمىبينند رويم مؤمنان ؟
چون نمىبينند نور روم خلق * كه سبق بردهست بر خورشيد شرق ؟
ور همىبينند اين حيرت چراست ؟ * تا كه وحى آمد كه آن رو در خفاست
سوى تو ما هست ، سوى خلق ابر * تا نبيند رايگان روى تو گبر
سوى تو دانست ، سوى خلق دام * تا ننوشد زين شراب خاص عام
گفت يزدان كه تراهُم ينظُرون * نقش حمّامند ، هُمْ لا يُبصِرون
مىنمايد صورت صورتپرست * كان دو چشم مردهء او ناظرست
پيش چشم نقش مىآرى عجب * گويى چون پيشم نمىدارد ادب ؟
از چه پس بىپاسخست اين نقش نيك * كه نمىگويد سلامم را عليك ؟
مىنجنباند سر و سبلت بجود * پاس آنكه كردمش من صد سجود
حق اگرچه سر نجنباند برون * پاس آن ذوقى دهد در اندرون
كه دو صد جنبيدن سر ارزد آن * سر چنين جنباند آخر عقل و جان
عقل را خدمت كنى در اجتهاد * پاس عقل آنست كافزايد رشاد
حق همىگويد كه آرى اى نزه ! * ليك بشنو صبر آوَرْ صبر به
صبح نزديكست ، خامش ، كم خروش * من همىكوشم پى تو ، تو مكوش
فى ذمّ الغفلة بعد التّذكّر و الحثّ على الإنابة
از در دل و اهل دل آب حيات * چند نوشيدى و واشد چشمهات
بس غذاى سكر و وجد و بيخودى * از در اهل دلان بر جان زدى