تخطي إلى المحتوى الرئيسي

سراج السالكين منتخب مثنوى معنوى ( فارسى ) — صفحة 181

مساهمون:

ص١٨١
مىكنم لاحول ، نى از گفت خويش * بلكه از وسواس آن انديشه كيش
كو خيالى مىكند در گفت من * در دل از وسواس و انكارات و ظن
مىكنم لاحول ، يعنى چاره نيست * چون تو را در دل به ضدّم گفتنيست
چون كه گفت من گرفتت در گلو * من خمش كردم ، تو آنِ خود بگو
آن يكى نائى كه نى خوش مىزده‌ست * ناگهان از مقعدش بادى بجست
ناى را بر كون نهاد او كه ز من * گر تو بهتر مىزنى ، بستان بزن
اى مسلمان ! خود ادب اندر طلب * نيست الّا حَمْل از هر بىادب
هر كه را بينى شكايت مىكند * كه فلان كس راست طبع و خوى بد
آن شكايتگر يقين خُويَش بدست * كه مران بدخوى را بدگو شده‌ست
زانكه خوشخو آن بود كو در خُمُول * باشد از بدخو و بدطبعان حَمُول
اى سليمان ! در ميان زاغ و باز * حلم حق شو ، با همه مرغان بساز
اى دو صد بلقيس حلمت را زبون * كاهْدِ قومى انَّهم لا يَعلَمُون
من عصاام در كف موسىّ خويش * موسىام پنهان و من پيدا به پيش
بر مسلمانان پل دريا شوم * باز بر فرعون اژدرها شوم
اين عصا را اى پسر ! تنها مبين * كه عصا بىدستِ حق نبود چنين
موج طوفان هم عصا بد كو ز درد * طنطنهء جادوپرستان را بخورد
گر عصاهاى خدا را بشمرم * زرق اين فرعونيان را بر درم
ليك زين شيرين گياهى زهرمند * ترك كن تا چند روزى مىچرند
گر نباشد جاه فرعون و سرى * از كجا يابد جهنّم‌پرورى
فربهش كن آنگهش كُش اى قصاب ! * زانكه بىبَرگَند دَر دُوزخ كلاب
گر نبودى خصم و دشمن در جهان * پس به مردى خشم اندر مردمان
دوزخ آن خشمست خصمى بايدش * تا زيد ورنه رحيمى بكشدش
سراج السالكين منتخب مثنوى معنوى ( فارسى ) — صفحة 181 | جويا جهانبخش / الفيض الكاشاني