تخطي إلى المحتوى الرئيسي

سراج السالكين منتخب مثنوى معنوى ( فارسى ) — صفحة 180

مساهمون:

ص١٨٠

فى بيان الفناء و البقاء

گفت قائل در جهان درويش نيست * ور بود درويش ، آن درويش نيست
او سليمانست بىچتر و كلاه * زير حكم او ز ماهى تا به ماه
هست از روى بقاى ذات او * نيست گشته وصف او در وصف هو
چون زبانهء شمع پيش آفتاب * نيست باشد ، هست باشد ، در حساب
هست باشد ذات او تا تو اگر * بر نهى پنبه ، بسوزد از شرر
نيست باشد ، روشنى ندهد تو را * كرده باشد آفتاب او را فنا
در دو صد من شهد يك اوقيه خل * چون درافكندى و در وى گشت حل
نيست باشد طعم خل چون مىچشى * هست يك وقيه فزون چون بركشى
پيش شيرى آهويى بىهوش شد * هستىاش در هست او روپوش شد
اين قياس ناقصان بر كار ربّ * جوشش عشقست ، نه از ترك ادب
نبض عاشق بىادب بر مىجهد * خويش را در كفّه [ ىِ ] شه مىنهد
بىادب‌تر نيست زان كس در جهان * باادب‌تر نيست كس زو در نهان
هم به نسبت دان وفاق اى منتجب ! * اين دو ضد با ادب با بىادب
بىادب باشد چو ظاهر بنگرى * كه بود دعوى عشقش همسرى
چون به باطن بنگرى ، دعوى كجاست ؟ * او و دعوى پيش آن سلطان فناست
ماتَ زيد زيد اگر فاعل بود * ليك فاعل نيست كو عاطل بود
او ز روى لفظ نحوى فاعل است * ورنه او مفعول و موتش قاتلست
فاعل چه ؟ كو چنان مقهور شد * فاعليها جمله از وى دور شد
اتّصالى بىتكيّف ، بىقياس * هست ربّ النّاس را با جان ناس
ليك گفتم ناس من ، نسناس نى * ناس غير جان جان‌اشناس نى
ناس مردم باشد و كو مردمى ؟ * تو سر مردم نديدستى ، دمى
ما رَمَيْتَ اذ رَمَيتَ خوانده‌اى * ليك جسمى ، در تجزّى مانده‌اى
مُلك جسمت را چو بلقيس اى غبى ! * ترك كن بهر سليمان نبى