مُطرِب عشق اين زند وقت سماع * بندگى بند و خداوندى صداع
پس چه باشد عشق ؟ درياى عَدَم * در شكسته عقل را آنجا قدم
بندگى و سلطنت معلوم شد * زين دو پرده عاشقى مكتوم شد
كاشكى هستى زبانى داشتى * تا ز هستان پردهها برداشتى
هر چه گوئى اى دم هستى از آن * پرده [ ىِ ] ديگر برو بستى بدان
آفت ادراك آن قالست و حال * خون به خون شستن محالست و محال
من چو با سوداييانش محرمم * روز و شب اندر قفص در مىدمم
سخت مست و بى خود و آشفتهاى * دوش اى جان ! بر چه پهلو خُفتهاى
هان و هان ! هشدار ، بر نارى دمى * اولا برجه ، طلب كن محرمى
عاشق و مستى و بگشاده زبان * اللَّه اللَّه اشترى بر ناودان
چون زِ راز و نازِ او گويد زبان * يا جميلَ السِّتر خواند آسمان
سِتْر چه ؟ در پشم و پنبه آذرست * تا همىپوشيش ، او پيداترست
چون بكوشم تا سرش پنهان كنم * سر برآرد چون عَلَم كاينك منم
رغم انفم گيردم او هر دو گوش * كاى مدمّغ ! چونش مىپوشى ؟ بپوش
گويمش : رو ، گرچه بر جوشيدهاى * همچو جان پيدائى و پوشيدهاى
عشق جوشد بادهء تحقيق را * او بود ساقى نهان صدّيق را
چون بجوئى تو به توفيق حسن * باده آب جان بود ، ابريق تن
چون بيفزايد مى توفيق را * قوّتِ مى بشكند ابريق را
آب گردد ساقى و هم مست آب * چون مگو ، و اللّه اعلَم بِالصَّواب
پرتو ساقيست كاندر شيره رفت * شيره بر جوشيد و رقصان گشت و زفت
اندرين معنى بپرس آن خيره را * كه چنين كَى ديده بودى شيره را ؟
بىتفكّر پيش هر داننده هست * آنكه با شوريده شوراننده هست