يناسب منه و فيه انّ المدار على البواطن
پس بدان كه صورت خوب و نكو * با خصال بد نيرزد يك طسو
ور بود صورت حقير و ناپذير * چون بود خلقش نكو ، در پاش مير
صورت ظاهر فنا گردد بدان * عالم معنى بماند جاودان
چند بازى عشق با نقش سبو * بگذر از نقش سبو و آب جو
صورتش ديدى ز معنى غافلى * از صدف دُر را گزين گر عاقلى
اين صدفهاى قوالب در جهان * گرچه جمله زندهاند از بحر جان
ليك اندر هر صدف نبود گُهَر * چشم بگشا در دل هريك نگر
كان چه دارد وين چه دارد ، مىگزين * زانكه كميابست آن دُرّ ثمين
گر به صورت مىروى ، كوهى به شكل * در بزرگى هست صد چندان كه لعل
از يك انديشه كه آيد در درون * صد جهان گردد به يكدم سرنگون
مىنمايد پيش چشمت كُه بزرگ * هست انديشه چو موش و كوه گُرگ
عالم اندر چشم تو هول و عظيم * ز ابر و رعد و چرخ دارى لرز و بيم
وز جهان فكرتى اى كم ز خر ! * ايمن و غافل چو سنگ بىخبر
زانكه نَفْسى وز خِرَد بىبهرهاى * آدمى خو نيستى ، خركرّهاى
سايه را تو شخص مىبينى ز جهل * شخص از آن شد پيش تو بازى و سهل
باش تا روزى كه آن فكر و خيال * بىحجابى برگُشايد پرّوبال
كوهها بينى شده چون پشم نرم * نيست گشته اين زمين سرد و گرم
نى سما بينى ، نه اختر ، نى وجود * جز خداى واحِدِ حَىّ وَدود
فى الإشارة إلى جهة الوحدة فى الخلائق
آفرين بر عشق كُلّ اوستاد * صد هزاران ذرّه را داد اتّحاد
همچو خاك مفترق در رهگذر * يك سبوشان كرد دستِ كوزهگر
كاتّحاد جسمهاى آب و طين * هست ناقص ، جان نمىماند بدين