ديدهء تو ، چون دلم را ديده شد * شد دل ناديده ، غرق ديده شد
آينه [ ىْ ] كلّى تو را ديدم ابد * ديدم اندر چشم تو من نقش خود
گفتم : آخر خويش را من يافتم * در دو چشمش راه روشن يافتم
گفت وهمم كان خيال توست ، هان ! * ذات خود را از خيال خود بدان
نقش من از چشم تو آواز داد * كه منم تو ، تو منى در اتّحاد
كاندرين چشم مُنير بىزوال * از حقايق راه كى يابد خيال ؟
در دو چشم غير من تو نقش خود * گر ببينى آن خيالى دان و رد
زانكه سُرمهء نيستى در مىكشد * باده از تصوير شيطان مىچشد
چشمشان خانهء خيالست و عَدَم * نيستها را هست بيند لاجرم
چشم من چون سرمه ديد از ذو الجلال * خانهء هستيست ، نى خانهء خيال
تا يكى مو باشد از تو پيش چشم * در خيالت گوهرى باشد چو يشم
يشم را آنگَهْ شناسى از گهر * كز خيال خود كنى كلّى عبر
فى انّ المعرفة غذاء الرّوح
قوتِ اصلىّ بَشَر نور خداست * قوت حيوانى مر او را ناسزاست
ليك از علّت درو افتاد دل * كه خورد او روز و شب زين آب و گل
روى زرد و پاى سست و دل سبك * كو غذاى و السَّما ذاتِ الحُبُك
آن غذاى خاصگان دولتست * خوردن آن بىگلو و آلتست
شد غذاى آفتاب از نور عرش * مر حسود و ديو را از دود فرش
در شهيدان يُرزَقُون فرمود حق * آن غذا را نى دهان بُد ، نى طبق
دل ز هر يارى غذائى مىخورد * دل ز هر علمى صفائى مىبرد
صورت هر آدمى چون كاسهايست * چشم از معنى او حسّاسهايست
از لقاى هر كسى چيزى خورى * وز قران هر قرين چيزى برى