تخطي إلى المحتوى الرئيسي

سراج السالكين منتخب مثنوى معنوى ( فارسى ) — صفحة 175

مساهمون:

ص١٧٥
پَنج حسّى هست جز اين پنج حس * آن چو زرّ سُرخ و اين حسها چو مس
اندر آن بازار كاهل محشرند * حِسّ مس را چون حس زر كى خرند ؟
حس ابدان ، قوتِ ظلمت مىخورد * حسّ جان ، از آفتابى مىچرد
اى ببرده رخت حسها سوى غيب ! * دست چون موسى برون آور ز جيب
اى صفاتت آفتاب معرفت * و آفتاب چرخ بند يك صفت !
گاه خورشيد و گهى دريا شوى * گاه كوه قاف و گه عنقا شوى
تو نه اين باشى ، نه آن ، در ذات خويش * اى تو بيش از وهم ما ، وز بيش بيش
روح با علمست و با عقلست يار * روح را با تازى و تُركى چه كار ؟
از تو اى بىنقشِ با چندين صور ! * هم مشبّه هم موحّد خيره‌سر
گَهْ مشبّه را موحِّد مىكند * گَهْ موحِّد را صُوَر ره مىزند
چشم حس را هست مذهب اعتزال * ديدهء عقلست سُنّى در وصال
سخرهء حسّند اهل اعتزال * خويش را سُنّى نمايند از ضلال
گر تو كورى نيست بر اعمى حرج * ورنه رو كالصَّبر مفتاحُ الفَرَج
پرده‌هاى ديده را داروى صبر * هم بسوزد ، هم بسازد شرح صدر
آينهء دل چون شود صافى و پاك * نقشها بينى برون آب و خاك
هم ببينى نقش و هم نقّاش را * فرش دولت را و هم فرّاش را

قريب منه

نقش جان خويش مىجستم بسى * هيچ مىننمود نقشم از كسى
گفتم آخر آينه از بهر چيست ؟ * تا بداند هر كسى كو چيست و كيست
آينه [ ىْ ] آهن براى پوست‌هاست * آينه [ ىْ ] سيماى جان سنگين‌بهاست
آينه [ ىْ ] جان نيست الّا روى يار * روى آن يارى كه باشد زان ديار
گفتم : اى دل ! آينه [ ىْ ] كلّى بجوى * رَوْ به دريا ، كار برنايد ز جوى
زين طلب بنده به كوى تو رسيد * دَرد مَريم را به خرمابن كَشيد