تفسير « وَ هُوَ مَعَكُمْ أَيْنَ ما كُنْتُمْ »
در سر خود پيچ ، هِلْ خيرهسرى * رَوْ دَرِ دل زن ، چرا بر هر درى ؟
تا به زانوئى ميان آب جو * غافل از خود ، زين و آن تو آب جو
پيش آب و پس هم آب بامدد * چشمها را بَين ايدى خَلف سد
اسب زير ران و فارس اسبجو * چيست اين ؟ گفت : اسب ، ليكن اسب كو ؟
هين نه اسبت اين به زير تو پديد ؟ ! * گفت : آرى ، ليك اسب خود كه ديد ؟
چون گهر در بحر گويد : بحر كو ؟ * وان خيال چون صدف ديوار او
گفتن آن كو حجابش مىشود * ابر تاب آفتابش مىشود
بند آن و پيش روى اوست آن * اندر آب و بىخبر ز آبِ روان
مستِ چيز و پيش روىِ اوست چيز * بىخبر ز آن چيز و سِرِّ خويش نيز
بند چشم اوست هم چشم خودش * عين رفع سدّ او گشته سدش
بند گوش او شده هم گوش او * هوش با حق دار ، اى مدهوش او !
فى بيان قوله - عليه السّلام - : « من جعل الهموم همّا واحدا كفاه اللّه ساير همومه و من تفرّقت به الهموم لا يبالى اللّه فى أىّ واد منها أهلكه » .
هوش را توزيع كردى بر جهات * مىنيرزد ترّهاى اين ترّهات
آب هش را مىكشد هر بيخ خار * آب هوشت چون رسد سوى ثمار ؟
هين بزن آن شاخ بد را خَو كنش * آب ده آن شاخ به را نو كنش
هر دو سبزند اين زمان آخر نگر * كاين شود باطل ، از آن رويد ثمر
آب باغ اين را حلال آن را حرام * فرق را آخر ببينى ، و السّلام
نعمت حق را به جان و عقل ده * نى به طبع پرزحير پرگره
فى ذمّ طريق الحسّ
راه حس راه خرانست اى سوار ! * اى خران را تو مزاحم ! شرم دار