پس پيمبر دفع كرد اين وهم ازو * تا نباشد در غلط سوداپز او
از عجبهايش به فكر اندر رويد * از عظيمى وز مهابت گم شويد
چون ز صنعش ريش و سبلت گم كند * حدّ خود داند ، ز صانع تن زند
جز كه لا احصى نگويد او ز جان * كز شمار و حد برونست آن بيان
اين عمل وين كسب در راه سداد * كى توان كرد اى پدر ! بىاوستاد ؟
دونترين كسبى كه در عالم رود * هيچ بىارشادِ استادى بود ؟
اوّلش علمست و آنگاهى عمل * تا دهد بَرْ ، بَعد مهلت تا اجل
استعينوا فى الحرف يا ذا النُّهى * من كريم صالح من أهلها
اطلب الدُّرَّ أخى وسْط الصَّدف * وَ اطْلب الفَنَّ من أرباب الحرف
انْ رَأيْتم ناصِحينَ انصِفوا * بادِروا التَّعليمَ لا تَستنكفوا
در دباغى گر خلق پوشيد مرد * خواجگىّ خواجه را آن كم نكرد
وقت دم آهنگر ار پوشيد دلق * احتشام او نشد كم پيش خلق
پس لباس كِبْر بيرون كن ز تن * ملبس ذل پوش در آموختن
علمآموزى ، طريقش قولى است * حرفهآموزى ، طريقش فعلى است
فقر خواهى ، آن به صُحبت قايم است * نه زبانت كار مىآيد ، نه دست
دانش آن را ستاند جان ز جان * نى ز راه دفتر و نى از زبان
در دل سالك اگر نيست آن رموز * رمزدانى نيست سالك را هنوز
تا دلش را شرح آن سازد صفا * پس ا لَمْ نشرح بفرمايد خدا
كاندرون سينه شرحت دادهام * شرح اندر سينهات بنهادهام
تو هنوز از خارج آن را طالبى * مطلبى از ديگرى چون طالبى
منفذى دارى به بحر اى آبگير ! * ننگ مىدار آب جُستن از غدير
درنگر در شرح دل در اندرون * تا نيايد نعرهء لا تُبصرون
يك سبد پرنان تو را بر فرق سر * تو همىخواهى لبى نان در به در