كسب كردن گنج را مانع كى است ؟ * پا مكش از كار و آن خود در پى است
تا نگردى تو گرفتار اگر * كه اگر اين كردمى يا آن دگر
كز اگر گفتن رسول باوفاق * منع كرد و گفت هست آن از نفاق
كان منافق در اگر گفتن بمرد * وز اگر گفتن بجز حسرت نبرد
مثل
يك غريبى خانه مىجست از شتاب * دوستى بردش سوى خانه [ ىْ ] خراب
گفت او : اين را اگر سقفى بدى * پهلوى من مر تو را مسكن شدى
هم عيال تو بياسودى اگر * در ميانه داشتى حجرهء دگر
گفت : آرى ! پهلوى ياران خوشست * ليك اى جان ! در اگر نتوان نشست !
فيما يناب منه
تو چه دارىّ و چه حاصل كردهاى ؟ * از تكِ دريا چه دُر آوردهاى ؟
روز مرگ اين حِسِّ تو باطل شود * نور جان دارى كه يار دل شود ؟
زانكه فصل و وصل نبود در روان * غير فصل و وصل ننديشد گمان
غير فصل و وصل پى بر از دليل * ليك پى بُردن بِنَنشاند غليل
پى پياپى مىبَر ارْ دورى ز اصل * تا رگ مرديت آرَد سوى وصل
اين تعلّق را خرد چون ره برد ؟ * بستهء فصلست و وصلست اين خرد
فى النّهى عن التّفكّر فى ذات اللّه سبحانه
زين وصيّت كرد ما را مصطفى * بحث كم جوئيد در ذات خدا
آنكه در ذاتش تفكّر كردنيست * در حقيقت آن نظر در ذات نيست
هست آن پندار او زيرا به راه * صد هزاران پرده آمد تا إله
هر يكى در پردهاى موصول جوست * وهم او آنست كان خود عين هوست