تخطي إلى المحتوى الرئيسي

سراج السالكين منتخب مثنوى معنوى ( فارسى ) — صفحة 168

مساهمون:

ص١٦٨
سَر بكوب آن را كه سِرّش اين بود * خلق و خوى مستمرّش اين بود
خود صلاح اوست ، آن سر كوفتن * تا رهد جان‌ريزه‌اش زان شوم تن
واسِتان از دستِ ديوانه سِلاح * تا ز تو راضى شود عدل و صلاح
چون سلاحش هست عقلش نى ، ببند * دست او را ، ورنه آرد صد گزند
بدگهر را علم و فن آموختن * دادن تيغى به دست راهزن
علم و مال و منصب و جاه و قران * فتنه آمد در كف بدگوهران
پس غزا زين فرض شد بر مؤمنان * تا ستانند از كف مجنون سنان
جان او مجنون ، تنش شمشير او * واستان شمشير را زان زشت‌خو
حكم چون در دست گمراهى فتاد * جاه پنداريد ، در چاهى فتاد
ره نمىداند ، قلاووزى كند * جان زشت او جهان‌سوزى كند
احمقان سرور شُدَستند و ز بيم * عاقلان سرها كشيده در گليم
خواند مزمّل نبى را زين سبب * كه برون آ از گليم اى بو الهرب !
سر مكش اندر گليم و رو مپوش * كه جهان جسميت سرگردان ، تو هوش
هين مشو پنهان ز ننگ مدّعى * كه تو دارى شمع وحى شعشعى
هين قُمِ اللَّيلَ كه شمعى اى همام ! * شمع اندر شب بود اندر قيام
بىفروغت ، روز روشن ، هم شبست * بىپناهت ، شير اسير ارنبست
باش كشتيبان درين بحر صفا * كه تو نوح ثانيى اى مصطفى !
خيز بنگر كاروان ره‌زده * هر طرف غوليست كشتيبان شده
خضر وقتى ، غوث هر كشتى توئى * همچو روح اللَّه مكن تنها روى
پيش اين جمعى چو شمع آسمان * انقطاع و خلوت آرى را بمان
وقت خلوت نيست ، اندر جمع آى * اى هدا چون كوه قاف و تو هماى
بدر بر صدر فلك شد شب روان * سير را نگذارد از بانگ سگان
طاعنان همچون سگان بر بدر تو * بانگ مىدارند سوى صدر تو
اين سگان كرّند ز امر انصِتوا * از سفه وعوع كنان بر بدر تو
سراج السالكين منتخب مثنوى معنوى ( فارسى ) — صفحة 168 | جويا جهانبخش / الفيض الكاشاني