فى ذمّ الخصومة و الجدال و الحثّ على التّسليم
مسجدست آن دل كه جسمش ساجدست * يار بد خرّوب هرجا مسجد است
يار بد چون رُست در تو مهر او * هين ازو بگريز و كم كن گفتگو
بركَن از بيخش كه گر سر برزند * مر تو را و مسجدت را بركند
عاشقا ! خرّوب تو آمد كجى * همچو طفلان سوى كج چون مىغژى ؟
خويش را نادان و مجرم گو ، مترس * تا ندزدد از تو آن استاد درس
چون بگويم جاهلم ، تعليم ده * اينچنين انصاف از ناموس به
از پدر آموز اى روشن جبين ! * رَبَّنا گفت و ظَلَمْنا پيش ازين
نى بهانه كرد و نه تزوير ساخت * نى لواى مكر و حيلت برفراخت
باز آن ابليس بحث آغاز كرد * كه بُدَم من سر خرو ، كرديم زرد
رنگ رنگ توست ، صبّاغم تويى * اصل جرم و آفت و داغم توئى
هين بخوان رَبِّ بِما اغوَيتَنى * تا نگردى جبرى و كج كمتنى
بر درخت جبر تا كى برجهى * اختيار خويش را يكسو نهى ؟
همچو آن ابليس و ذرّيّات او * با خدا در جنگ و اندر گفتگو
چون بود اكراه با چندان خوشى * كه تو در عصيان همى دامن كشى ؟
آنچنان خوش كس رود در گمرهى ؟ * كس چنان رقصان رود در مُكرهى ؟
بيست مَرْده جنگ مىكردى دران * كه همىدادند پند آن ديگران
هر چه نفست خواست ، دارى اختيار * هر چه عقلت خواست ، دارى اضطرار
داند آنكه نيكبخت و مَحرمست * زيركى ز ابليس ، عشق از آدم است
زيركى سبّاحى آمد در بحار * كم رهد ، غرقست او پايان كار
هِل سباحت را ، رها كن كِبْر و كين * نيست جيحون ، نيست جو ، درياست اين
وانگه آن درياى ژرف بىپناه * دَررُبايد هفت دريا را چو كاه
عشق چون كشتى بود بهر خواص * كم بود آفت ، بود اغلب خلاص
زيركى به فروش و حيرانى بخر * زيركى ظنّست و حيرانى نظر