عقل قربان كن به پيش مصطفى * حَسبى اللَّه گو كه اللَّهام كَفى
همچو كنعان سر ز كشتى وامكش * كه غرورش داد نفس زيرَكَش
كه برآيم بر سر كوه مشيد * منّت نوحم چرا بايد كشيد ؟
چون رمى از منّتش ؟ اى بىرشد ! * كه خدا هم منّت او مىكشد
چون نباشد منّتش بر جان ما ؟ * چونكه شكر و منّتش گويد خدا
تو چه دانى ؟ اى غرارهء پرحسد ! * منّت او را خدا خود مىكشد
كاشكى او آشنا ناموختى * تا طمع در نوح و كشتى دوختى
كاش چون طفل از حِيَل جاهل بدى * تا چو طفلان چنگ در مادر زدى
يا به علم نقل ، كم بودى ملى * علم وحى دل ربودى از ولى
با چنين نورى چو پيش آرى كتاب * جان وحىآساى تو آرد عتاب
چون تيمّم با وجود آب دان * علم نقلى با دم قطب زمان
خويش ابله كن تبع مىرو سپس * رستگى زين ابلهى يا بى و بس
اكثَر اهلُ الجَنّة البُله اى پدر ! * بهر اين گفتهست سلطان بشر
زيركى چون كبر و بادانگيز توست * ابلهى شو تا بمانى دل درست
ابلهى نه كو به مسخرگى دو توست * ابلهى كو واله و حيران اوست
ابلهانند آن زنان دستْبر * از كف ابله ، وز رخ يوسف نذُر
عقل را قربان كن اندر عشق دوست * عقلها بارى از آن سويست كوست
عقلها آنسو فرستاده عقول * مانده اينسو كه نه معشوقست گول
زين سر از حيرت گر اين عقلت رود * هر سر مويت سر و عقلى شود
نيست آنسو رنج فكرت بر دماغ * كه دماغ و عقل رويد كِشت و باغ
سوى دشت از دشت نكته بشنوى * سوى باغ آيى ، شود نخلت رَوى
اندرين ره ترك كن طاق و طرنب * تا قلاووزت نجنبد ، تو مجنب
هر كه او بىسر بجنبد ، دُم بود * جنبشش چون جنبش كژدم بود
كجرو و شبكور و زشت و زهرناك * پيشهء او خَستن اجسام پاك