تخطي إلى المحتوى الرئيسي

سراج السالكين منتخب مثنوى معنوى ( فارسى ) — صفحة 165

مساهمون:

ص١٦٥
ديو سوى آدمى شد بهر شر * سوى تو نايد كه از ديوى بتر
تا تو بودى آدمى ديو از پىات * مىدويد و مىچشانيد او مىات
چون شدى در خوى ديوى استوار * مىگريزد از تو ديو اى نابكار !

أيضا

هر كه داد او حس خود را در مزاد * صد قضاى بد سوى او رو نهاد
چشمها و خشمها و رشكها * بر سرش ريزد چو آب از مشكها
دشمنان او را ز غيرت مىدرند * دوستان هم روزگارش مىبرند
آنكه غافل بود از كشت و بهار * او چه داند قيمت اين روزگار ؟
در پناه لطف حق بايد گريخت * كو هزاران لطف بر ارواح ريخت

قريب ممّا سبق

گر ز تنهائى چو نوميدى شوى * زير سايه [ ىْ ] يار خورشيدى شوى
رو بجو يار خدائى را تو زود * چون چنان كردى ، خدا يار تو بود
آنكه در خلوت نظر بردوخته‌ست * آخر آن را هم ز يار آموخته‌ست
خلوت از اغيار بايد ، نى ز يار * پوستين بهر دَى آمد ، نه بهار
عقل با عقل دگر دو تا شود * نور افزون گشت و ره پيدا شود
نفس با نفس دگر خندان شود * ظلمت افزون گشت و ره پنهان شود
يار چشم توست اى مرد شكار ! * از خس و خاشاك او را پاك دار
هين به جاروب زبان گردى مكن * چشم را از خس ره‌آوردى مكن
چونكه مؤمن آينهء مؤمن بود * روى او ز آلودگى ايمن بود
يار آيينَه‌ست جان را در حزن * در رخ آيينه ، اى جان ! دم مزن
تا نپوشد روى خود را از دمت * دم فرو خوردن ببايد هر دمت