تخطي إلى المحتوى الرئيسي

سراج السالكين منتخب مثنوى معنوى ( فارسى ) — صفحة 164

مساهمون:

ص١٦٤

فى العزلة و آفات الشّهرة

روى در ديوار كن ، تنها نشين * وز وجود خويش هم خلوت گزين
قعر چه بگزيد هر كو عاقلست * زانكه در خلوت صفاهاى دلست
ظلمت چَهْ به كه ظلمتهاى خلق * سر نبرد آن‌كس كه گيرد پاى خلق
آدمى خوارند اغلب مردمان * از سلام‌عليكشان كم جو امان
خانهء ديو است دلهاى همه * كم پذير از ديو مردم دمدمه
تن قفس شكلست و تن شد خارجان * از فريب داخلان و خارجان
اينش گويد : من شوم همراز تو * وانش گويد : نى منم انباز تو
اينش گويد : نيست چون تو در وجود * در جمال و فضل و در احسان و جود
آنش گويد : هر دو عالم آن توست * جمله جانهامان طفيل جان توست
او چو بيند خلق را سرمست خويش * از تكبر مىدود از دست خويش
او نداند كه هزاران را چو او * ديو افكنده‌ست اندر آب جو
لطف و سالوس جهان خوش‌لقمه‌ايست * كمترش خور كان پرآتش لقمه‌ايست
آتشش پنهان و ذوقش آشكار * دود او ظاهر شود پايان كار
تو مگو : آن مدح را من كى خَرَم ؟ * از طمع مىگويد او ، من پى برم
مادحت گر هجو گويد برملا * روزها سوزد دلت زان سوزها
گرچه دانى كو ز حرمان گفت آن * كان طمع كه داشت از تو شد زيان
آن اثر مىماندت در اندرون * در مديح اين حالتت هست آزمون
اين اثر هم روزها باقى بود * مايهء كبر و خداع جان شود
نيك بنمايد چون شيرينست مدح * بد نمايد زانكه تلخ افتاد قدح
نفس از بس مدحها فرعون شد * كُن ذليلَ النّفسِ هونا لا تَسُد
تا توانى بنده شو ، سلطان مباش * زخم كش چون گوى شو ، چوگان [ مباش ]
ورنه چون لطفت نماند و آن جمال * از تو آيد آن حريفان را ملال
همچو امرد كه خدا نامش كنند * تا بدين سالوس بدنامش كنند