بادِ حرص گرگ و حرص گوسفند * دايره [ ىْ ] مرد خدا را بود بند
همچنين باد اجل بر عارفان * نرم و خوش همچون نسيم بوستان
آتش ابراهيم را دندان نزد * چون گُزيده [ ىْ ] حق بود ، چونش گزد ؟
ز آتش شهوت نسوزند اهل دين * باقيان را برده تا قعر زمين
خاك قارون را چو فرمان در رسيد * با زر و تختش به قعر خود كشيد
آب و گل چون از دم عيسى چريد * بالوپر بگشاد و مرغى شد پديد
كوه طور از نور موسى شد به رقص * صوفى كامل شد و رست او ز نقص
چه عجب گر كوه صوفى شد عزيز * جسم موسى از كلوخى بود نيز
فى الحرص و الشّره
دوزخست اين نفس و دوزخ اژدهاست * كو به درياها نگردد كمّ و كاست
هفت دريا را درآشامد هنوز * كم نگردد سوزش اين خلق سوز
سنگها و كافران سنگدل * اندر آيند اندرو زار و خجل
هم نگردد ساكن از چندين غذا * تا ز حق آيد مر او را اين ندا
عالمى را لقمه كرد و دركشيد * معدهاش نعرهزنان هل من مزيد ؟
حق قدم بر وى نهد از لا مكان * آنگه او ساكن شود از كن و كان
چونكه جزو دوزخست اين نفس ما * طبع كل دارند دايم جزوها
اين قدم حق را بود كو را كشد * غير حق خود كه كمان او كشد ؟
سهل شيرى دان كه صفها بشكند * شير آنست آن كه خود را بشكند
فى الصَّمْت و الإنابة إليه تعالى
اين زبان چون سنگ و هم آهنوش ست * وانچه بِجهد از زبان چون آتشست
سنگ و آهن را مزن بر هم گزاف * گَهْ ز روى نقل و گه از روى لاف
زانكه تاريكست و هر سو پنبهزار * در ميان پنبه چون باشد شرار ؟