يناسب المقام
پس بد مطلق نباشد در جهان * بد به نسبت باشد اين را هم بدان
در زمانه هيچ زهر و قند نيست * كه يكى را پا ، دگر را بند نيست
مر يكى را پا ، دگر را پايبند * مر يكى را زهر و بر ديگر چو قند
زهر ماران مار را باشد حيات * نسبتش با آدمى باشد ممات
خلق آبى را بود دريا چو باغ * خلق خاكى را بود آن مرگ و داغ
همچنين بر مىشمر اى مرد كار ! * نسبت اين از يكى تا صد هزار
گر تو خواهى كو تو را باشد شكر * پس ورا از چشم عشّاقش نگر
منگر از چشم خودت آن خوب را * بين به چشم طالبان مطلوب را
چشم خود بربند زان خوش چشم تو * عاريت كن چشم از عشّاق او
بلكه زو كن عاريت چشم و نظر * پس ز چشم او به روى او نگر
تا شوى ايمن ز سيرى و ملال * گفت كانَ اللَّهُ لَه زين ذو الجلال
چشم او من باشم و دست و دلش * تا رهد از مدبريها مقبلش
هرچه مكروهست چون شد او دليل * سوى محبوبت حبيبست و خليل
فى المناجاة
اى خدا ! اى فضل تو حاجت روا ! * با تو ياد هيچكس نبود روا
اين قدر ارشاد تو بخشيده [ اى ] * تا بدين بس عيب ما پوشيده [ اى ]
قطره [ ىِ ] دانش كه بخشيدى ز پيش * متّصل گردان به درياهاى خويش
قطرهء علمست اندر جان من * وارهانش از هوا وز خاك تن
پيش از آن كاين خاكها خسفش كنند * پيش از آن كاين بادها نسفش كنند
گرچه چون نسفش كند ، تو قادرى * كش ازيشان واستانى ، واخرى
قطره [ اى ] كه در هوا شد يا كه ريخت * از خزينه [ ىْ ] قدرت تو كى گريخت ؟
گر درآيد در عدم يا صد عدم * چون بخوانيش او كند از سر قدم