تخطي إلى المحتوى الرئيسي

سراج السالكين منتخب مثنوى معنوى ( فارسى ) — صفحة 152

مساهمون:

ص١٥٢
زانكه بينائى كه نورش بازغست * از دليلى چون عصا بس فارغست

يناسب ممّا سبق

آنچه آبستَست شب ، جز آن نزاد * حيله‌ها و مكرها بادست ، باد
كى شود دلخوش به حيلتهاى كش * آنكه بيند حيلت حق بر سرش ؟
كشت نو كارند بر كشت نخست * اين دوم فانيست ، آن اول درست
درفكن تدبير خود را پيش دوست * گرچه تدبيرت هم از تدبير اوست
كار آن دارد كه حق افراشته‌ست * آخر آن رويد كه اوّل كاشته‌ست
هر چه كارى از براى او به كار * چون اسير دوستىاى دوستدار !
گِرد نفس دزد و كار او مپيچ * هر چه نى آن كار حق ، هيچست هيچ !
پيش از آنكه روز دين پيدا شود * نزد مالك ، دزد شب رسوا شود
رختِ دزديده به تدبير و فنش * مانده روز داورى بر گردنش
صد هزاران عقل بر هم برجهند * تا به غير دام او دامى نهند
دام خود را سخت‌تر يابند و بس * كى نمايد قوّتى با باد خس ؟
گر تو گوئى : فايدهء هستى چه بود ؟ * در سؤالت فايده هست اى عنود !
گر ندارد اين سؤالت فايده * چه شْنويم آن را عبث بىعايده ؟
ور سؤالت را بسى فائيده‌هاست * پس جهان بىفايده آخر چراست ؟
ور جهان از يك جهت بىفايده‌ست * از جهتهاى دگر پرعايده‌ست
فايده [ ىْ ] تو گر مرا فائيده نيست * مر تو را چون فايده‌ست از وى مايست
حسن يوسف عالمى را فايده * گرچه بر اخوان عبث بد زايده
لحن داودى چنان محبوب بود * ليك بر محروم ، بانگ چوب بود
آب نيل از آب حيوان بد فزون * ليك بر محروم و منكر بود خون
هست بر مؤمن ، شهيدى ، زندگى * بر منافق ، مردنست و ژندگى
چيست در عالم بگو يك نعمتى * كه نه محرومند از وى امّتى ؟