خشم مرّيخى نباشد خشم او * منقلب او غالب و مغلوبخو
نور غالب ايمن از نقص و غسق * در ميان اصبعين نور حق
حق فشاند آن نور را بر جانها * مقبلان برداشته دامانها
وان نثار نور را او يافته * روى از غير خدا برتافته
هر كه را دامان عشقى نابده * زان نثار نور بىبهره شده
جزوها را رويها سوى كُل است * بلبلان را عشقبازى با گُل است
آنچه از دريا به دريا مىرود * از هم آنجا كآمد آنجا مىرود
از سر كُه سيلهاى تيزرو * وز تن ما جان عشقآميز رو
فى هذا المعنى الأخير
جانهاى بسته اندر آب و گل * چون رهند از آب و گلها شاد دل
در هواى عشق حق رقصان شوند * همچو قرص بدر بىنقصان شوند
جسمشان در رقص و جانها خود مپرس * وانكه گردد جان از آنها خود مپرس
فى التّيقّظ
گر نخواهى در تردّد هوش جان * كم فشار اين پنبه اندر گوش جان
تا كنى فهم آن معمّاهاش را * تا كنى ادراك رمز و فاش را
پس محلّ وحى گردد گوش جان * وحى چبْود ؟ گفتنى از حس نهان
گوش جان و چشم جان جز اين حس است * گوش عقل و گوش حس زين مفلس است
اين معيّت با حقست و جبر نيست * اين تجلّىّ مهست اين ابر نيست
ور بود اين جبر ، جبر عامه نيست * جبر آن امّارهء خودكامه نيست
جبر را آنان شناسند اى پسر ! * كه خدا بگشادشان در دل بصر
غيب و آينده بر ايشان گشت فاش * ذكر ماضى پيش ايشان گشت لاش
اختيار و جبر ايشان ديگرست * قطرهها اندر صدفها گوهرست