تخطي إلى المحتوى الرئيسي

سراج السالكين منتخب مثنوى معنوى ( فارسى ) — صفحة 150

مساهمون:

ص١٥٠
چونكه مال و ملك را از دل براند * زان سليمان خويش جز مسكين نخواند
كوزه [ ىِ ] سربسته اندر آب زفت * از دل پرباد فوق آب رفت
باد درويشى چو در باطن بود * بر سر آب جهان ساكن بود
گرچه جمله اين جهان ملك وى است * ليك در چشم دل او لاشى است
پس دهان دل ببند و مُهر كُن * پركنش از باد كبر مِن لَدُن
جهد حقّست و دوا حقّست و درد * منكر اندر نفى جهدش جهد كرد

أيضا

هر كه ماند از كاهلى بىشكر و صبر * او همىداند كه گيرد پاى جبر
هر كه جبر آورد ، خود رنجور كرد * تا همان رنجورىاش در گور كرد
گفت پيغمبر كه رنجورى به لاغ * رنج آرد تا بميرد چون چراغ
جبر چبْود ؟ بستن اشكسته را * يا به پيوستن رگ بگسسته را
چون درين ره پاى خود نشكسته [ اى ] * بركه مىخندى ؟ چه پا را بسته [ اى ] ؟
وانكه پايش در ره كوشش شكست * در رسيد او را براق و برنشست
حامل دين بود او ، محمُول شد * قابل فرمان بد او ، مقبول شد
تاكنون فرمان پذيرفتى ز شاه * بعد ازين فرمان رساند بر سپاه
تاكنون اختر اثر كردى درو * بعد ازين باشد امير اختر او
گر ترا اشكال آيد در نظر * پس تو شك دارى در انشَقَّ القَمَر
تازه كن ايمان ، نه از گفت زبان * اى هوا را تازه كرده در نهان
تا هوا تازه‌ست ، ايمان تازه نيست * اين هوا جز قفل اين دروازه نيست
كرده [ اى ] تأويل حرف بكر را * خويش را تأويل كن ، نه ذكر را
بر هوا تأويل قرآن مىكنى * پست و كج شد از تو معنىّ سنى